تبليغاتX
قـــــــــــرار شـــــــــبانه

قـــــــــــرار شـــــــــبانه
تقدیم به گل وجودی حضرت عشق...


 

اگر سودای لیلی در سرت افتاد، مجنون شو

که هر شهری به صحرای جنون، دروازه ای دارد

"هرکس در طلب من بیاید، مرا میابد و هرکس مرا بیابد، مرا میشناسد

و هرکس مرا بشناسد، عاشق من میشود وهرکس عاشق من شود، من اورا عاشق خواهم شد

و هرکس که من عاشق او شوم، او را خواهم کشت و دیه او را خواهم داد و

دیه ی او خود من هستم."

بله...اینم آخرین پست قرار شبانه...رسیدیم به آخر خط...

راهی برای موندن نمونده...سه سال، عمر کمی نبود که بهره نبردم...

نوشتن قرار شبانه لیاقت می خواست که نداشتم...

ازم گرفیش تا قدر داشتنش رو بدونم...

ممنون به خاطر این سه سال،به خاطر فرصتایی که بهم دادیو قدرشو ندونستم...

به خاطر دوستای خوبی که باهاشون آشنا شدم...

ممنون به خاطر خودت...

دوست داشتم قشنگ تر از اینا تمومش کنم ولی گفتنیا رو قبلا گفتم...

نه حرفی واسه گفتن مونده و نه فرصتی برای موندن...

حلالم کنید...

دیگه تموم شد فرصتم...

سخته گفتنش ولــــی...

خداحافظ واسه همیشه...

 

         اینجا کسی منو نخواست        

اومدم،مــــــــــــــــیرم*دل بستم ،دل مــــــــیکنم*یادگرفتم،از یاد مــــــــــیبرم،فـــــــــراموش میکنم،

مـــیرم بـــرای هــــــــــمیشه...

 

 

... خــــــــــدا

ایندفــه

...تو بــغض منو بشکن

!!!!!!!بـــــــارون شدنش با من

 

دوستدار همیشگی تون: سارا

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29 22:36 توسط ســــارا |


 

آخرین پستای قرار شبانه است...تا آخر مرداد بیشتر در کنارتون نیستم...

دو سال و هشت ماه به همین سادگی گذشت...

دوستای خیلی خوبی پیدا کردم...روزای خوشی رو در کنار هم سپری کردیم...

ولی دیگه وقت رفتنه...

بار و بندیلو واسه آخر شهریور بسته بودم ولی تصویب شد که مرداد بسته شه...

فکر نکنم یه ماه زودتر و یا دیر تر فرقی داشته باشه...

میدونم خیلی ها ازم دلخورن که خودشون میدونن..."معذرت می خوام"

منم گاهی رنجیدم ولی در کنارش بخشیدم...

انتظار دارم متقابلا عذرم رو بپذیرید...

چون آخرین پستامه می خوام بی رو در بایستی و رو راست حرفمو بزنم:

تو این مدت بهترین دوست وبلاگی که داشتم و شاید خیلی دلخورش کردم، آقا محمد بود صاحب وبلاگ "سکوت سرد آراز" می خوام تک تک معذرت خواهی کنم:

آقا محمد به خاطر همه دلخوریایی که ازم داری منو ببخش، فراموش کن، دنیا ارزش نداره...

یکی هم که ازش یه مقدار دلخوری دارم البته داشتم ،بخشیدمش، مهدیه خانومه:

مهدیه جان من دیگه دارم میرم،نیستم که بخوای.......... .

پس دیگه بی خیال شو...

از همتون به خاطر مهربونیاتون ممنونم...

فرصت نشد جبران کنم...شرمنده...

واسه همگیتون آرزوی خوشبختی دارم...

ماه رمضون نزدیکه، ما که رفتیم، از خاطرتون و دعای خیرتون فراموشم نکنید...

یه پست دیگه در خدمتتونم ، یکی دو روز مونده به ماه رمضون...

بعدشم شرمو کم می کنم...

فقط یه خواهش :

تو این چند روز اگه حرفی هست، اگه دلخوری هست، یا هر چی دیگه لطفا کامنت بذارید که بعدا شرمنده تون نشم...

فدای همه مهربونیاتون:سارا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26 19:53 توسط ســــارا |


 

"لحظه ی صفر عاشقی، سه صلوات برای سلامتی آقا امام زمان(ع)"

 

"ای تک ستاره ی بهشت، ما دلمان را برای آمدنت نذر کرده ایم، حسرت به دلمان نگذار"

این متن انتخابی پلاکارد جشن نیمه شعبان امسالمونه واسه سر در خیابون...

سر در کوچه هم یه پلاکارد دیگه هست با این عنوان:

"مهدی جان، وقتی برای بدرقه ی عشق میروی،از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن"

امسال چهارمین ساله که با بچه های کوچه نیمه شعبان رو جشن میگیریم...

خیلی خوش میگذره...حال و هوای خاصی داره...

هر سال با کمک همدیگه چلچله میسازیم،اسپند دود میکنیمو واسه سلامتی آقا شربت و شیرینی میدیم...

تا شاید یه روزی بیاد...شاید...

 

 

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم...

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم...

خدا را شکر که در مکانی دور، جای پارک پیدا کرده ام، این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن...

خدا را شکر که سرو صدای همسایه هارا می شنوم، این یعنی میتوانم بشنوم...

خدارا شکر که هرروز باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام...

خدا را شکر که من گاهی اوقات بیمار می شوم، این یعنی به یاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14 20:10 توسط ســــارا |


 

شاید مرا دیگر نشناسی

شاید مرا به یاد نیاوری

اما من تو را خوب میشناسم

ما همسایه ی شما بودیم

و شما همسایه ی ما

همه مان همسایه ی خدا

خوب یادم هست  که آن روزها

عاشق آفتاب بودی

توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود

نور از لای انگشتان نازکت میچکید

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند

اما همیشه خواب زمین را میدیدی

دلت می خواست به دنیا بیایی

و همیشه این را به خدا می گفتی

و آنقدر گفتی و گفتی تا خدایت به دنیا آورد

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را

دوست من           

هم بازی بهشتی ام

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده است

هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند

"از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است

اگر گم شدی از این راه بیا"

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/27 16:8 توسط ســــارا |


میلاد مولود کعبه حضرت علی (ع) و روز پدر رو به پدر عزیزم

 و همه ی پدرای عزیز تبریک میگم...

 

سحر فردا مراسم اعتکاف شروع میشه...

منم اگه خدا بخواد امسال جزء معتکفین هستم...

قرار نبود برم اعتکاف ولی یه توفیق اجباری نصیبم شد...

خدا می خواد به زور آدمم کنه...

امیدوارم لایق این آدم شدن باشم...

همه تونو دعا میکنم...

واسم خیلی خیلی دعا کنید...

اگه زنده موندم 3 روز دیگه برمیگردم پیشتون...

اگرم نه که همگی حلالم کنید...

دوستدار همیشگی تون:سارا از قرار شبانه

 

جوونا آقا بشید زنده کنید رسم جوون مردی رو امشب

یتیما منتظرن زنده کنید شیوه ی شب گردی رو امشب

حیدر کرار نی ام خانه نشینم ولی

جان به فدای جگر سوخته ات یا علی

تو کوچه های دل من اسم قشنگ علیه

 قافیه ی تنگ دلم از دل تنگ علیه

عبادت علی مگه میتونه غیر از این باشه

باید مث علی بشه هرکی که اهل دین باشه

فردا اگه مهدی بیاد دردا رو درمون میکنه

آسمون شهرمونو ستاره بارون میکنه

چشماتو واکن آقاجون بالای خسته مو ببین

منو نگا کن آقاجون دل شکسته مو ببین

میشه یکبار دیگه سر بزنه به خونه ی ما

بگیره نشونی از غربت بی نشونه ی ما

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14 22:31 توسط ســــارا |


 

سلام به همه ی دوستای خوبم:

بعد از یه مدت باز واسه دید و بازدید و آپ وبلاگم اومدم...

مشغول درس بودم و امتحانات...

در حال حاضر هم مشغول کلاس تابستونه و ترم تابستونه که به زودی شروع میشه...

دیگه کم کم باید بار و بندیلمو جمع کنم از اینترنت و قرارشیانه واسه همیشه برم...

دیگه کم کم آخرین پستای قرار شبانه رو تایپ میکنم...

البته دو سه ماهی هستم تا آخرای شهریور...

سعی میکنم تو این مدت زود به زود بیام...

بی خیال، واسه خداحافظی وقت زیاده...

فعلا که هستم در کنارتون...

این شعرو هم داشته باشید تا پست جدید بعدی که به زودی میزنم ؛-)

 

 

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

من که ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12 16:4 توسط ســــارا |


 

سالها  پیش از این

زیر یک سنگ گوشه  ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم

یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

خاک هرشب دعا کرد

از ته دل خدا را  صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک توی دست خدا نور شد

پر گرفت و از زمین دور شد

راستی من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم؟

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم

 

یادش بخیر سال قبل درست همین موقع مشهد بودم

و ۳/۲/۸۷ شد بهترین روز زندگیم

"این روز مقدس یادش بخیر"

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03 11:6 توسط ســــارا |


  

فرشته ای از خدا خواست تا به زمین برود تا زمین و زمینیان را از نزدیک ببیند

بالهای خود را که در زمین چندان به کار نمی آمد نزد خداوند به امانت گذاشت

قول بازگشت داد و به زمین آمد

از دیدن آن همه فرشته ی بی بال که قبلا آنها را در بهشت دیده بود تعجب کرد

چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت باز نمی گردند؟!

و روزی رسید که فرشته بالش و قولش را فراموش کرد

و فرشته در زمین ماند...

 این پست به سفارش علی آقاست:

www.ali202iran.blogfa.com

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18 11:27 توسط ســــارا |


 

   
 

87 هم با همه خوبی ها و بدیهاش گذشت...

چیکار کردیم؟؟؟

سال جدید رو چطوری می خوایم تحویل کنیم؟

با چه ذهنیتی؟

با چه برنامه هایی؟

قولایی که سال قبل موقع سال تحویل به خودمون دادیم یادمون هست؟

چند درصدشو عملی کردیم؟

اون آدمی که قرار بود سال 88 بشیم، شدیم؟!!؟

خدایا:

متأسفم...بازم نشد...نتونستم...کوتاهی کردم...

چه خوب شد سال نو هست که یه نیم نگاهی هم به دلم بندازم...

دیگه بدجوری زنگار بسته...رنگ و روش دیگه پریده...

نزدیک بود دیگه دل خودمو هم نشناسم...

خوب شد نزدیک سال نو شد تا برم سراغ خونه تکونی دلم...

البته اگه قابل رفت و روب باشه!!!خدایا تو خونه تکونی دلم کمکم می کنی؟؟

میدونی که دست تنها نمی تونم...!

پیشاپیش عید همگی مبارک...

تو رو خدا موقع تحویل سال منو فراموش نکنید...

به خاطر همه ی بدیهام معذرت می خوام (قابل توجه اونایی که ازم دلخورن)

 

"لحظه ی سال تحویل یادمون نره واسه فرج آقا دعا کنیم"

کاغذ،قلم،دو چشم ورم کرده،دل...سلام

آقا اجازه! آمده ام باز پشت بام

ها می کنم که گرم شود دستم از بخار

من سردم است میکشد آغوشم انتظار

تصویر آسمان پرخش شد نیامدی

یگ گان هشتمین دهه هشت شد نیامدی

هشتاد وهشت بهانه سین بی حضور تو

هشتاد و هشت بهار زمین بی حضور تو

تا کی؟ الی متی؟ همه را پیر کرده ای

آقا اجازه! فکر کنم دیر کرده ای

آخر چرا؟ نگو که دعایت نمی کنیم

شبهای سرد جمعه دعایت نمی کنیم

من هر قنوت نام تو را گریه می کنم

شب در سکوت نام تو را گریه می کنم

حتی اگر شکوفه کند بی تو باغمان...

عادت کند نبود تو را چشم آسمان...

حتی اگر نفس به تو بی اعتنا شود....

پروانه ها اگر که تو را یادشان رود...

آقا اجازه!"ما دلمان تنگ می شود"

 

87 هم تموم شد...خدای خوب همیشگی به خاطر همه چی ممنون

تو لحظه های آسمونیتون به یادم باشید

[همیشه به یادتون:سارا]

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28 19:11 توسط ســــارا |


 

به امید وصل می آیم و شرمنده ایم که همه عمر غافل بودیم

خدایا دستان قنوتمون رو از ستاره های باران زده لبریز کن...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

می گویند آنجا دیگر نمی توانی دروغ بگویی...

می گویند زبانت قفل می شود ،دست و پایت حرف خواهد زد...

نمی خواهم دروغ بگویم...نیازی نیست...

قاضی دادگاه مرا از پیش می شناسد،جرم و جنایتم را هم می داند...

خودش مرا آفریده است...

اگر حکم سوزاندنم هم بدهد گلایه ای نیست...

طبیب است،زخمی را مرهم می گذارد،زخمی را می سوزاند...

شفیع است،زودتر از هرکس شفاعتم می کند، می بخشدم، مراقبم می شود...

من هم او را به نام می شناسم، راضی،کسی که زود راضی می شود...

وقتی به این اسمها(قاضی و راضی)فکر میکنم، می بینم زودتر از آنکه آتش،خاکسترم کند،شرمندگی آبم خواهد کرد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18 10:35 توسط ســــارا |


یا رب العالمین:

خلوت لحظه هایم را با یاد تو پر می کنم و امیدوارم الطاف خداوندی ات را...

خدایا تویی که گره از بغض های حنجره ام می گشایی و در دشتهای وسیع معرفت جاری ام می کنی...

ای که هستی ام را با روشن ترین ثانیه ها رقم می زنی

و پنجره های آگاهی را بر چشمهای شب گرفته ام باز می کنی...

ای خوب زوال ناپذیر:

معاصرم کن با آینه ها تا زاویه های وجودم را به خانه تکانی ببرم...

آمده ام تا در فرم آسمانی لبخندت بسوزا نی ام...

آمده ام تا قبولم کنی...

من به گشودن درهای رحمتت امید دارم...

 

"این دستهای ساده و خالی دخیلتان...

ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید..."

 

ســــــــــارا

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/25 18:16 توسط ســــارا |


در بن بست روزگار راه آسمان باز است تا خدا راهی نمانده پرواز بياموز

 

الله

 

 می گویند تو خوبی، در حالی که نیستم...

می گویند التماس دعا...

و توی چشمهایشان واقعاً التماس موج می زند، توقع است...

حیرت می کنم که چه طور این همه بدی را نمی بینند، بیرونم نمی کنند، ناسزایم نمی گویند...

این آبرو داریهایت خجالت زده ام می کند...

که می پوشانی سیاهکاریهایم را...

"ای بهترین پرده پوشاننده"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03 11:35 توسط ســــارا |


آرام آرام

با کلمه

با ذکر

با عشق و با دعا

با راز و نیاز

با تکه های دل و پاره های روح

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comخدا را صدا کنبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبا پاهای سرد و خستهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبا چشای پینه بستهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comپا شدم بیام سراغتبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comکه دیدم دلم شکستهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدلمو روونه کردم بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتا بیاد به بارگاهتبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comشاید از روی کرامتبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهش افتاد یه نگاهتبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comمن تو این دنیای غربتبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comیه غریب بی پناهمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comجز تو هم کسی ندارمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبخون از موج نگاهمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بی تو نمی توانم زیست...

دست به دامن هر دوست شده ام پریشان شده ام آخر

از روزگار به سر بردن با غیر تو پشیمان شده ام

آخر از گلهای بوستان جز شکستن هیچ حاصل نگشت

و از پیمان دوستان جز گسستن هیچ بهره ای نداشت

بی تو...

بی تو اگر خود بخواهم نیز، نمی توانم زیست...

من اندکم و تو بسیار

مرا خواب می برد و تو بیداری

در همه احوال چشم به ما داری...

آنی تو که حال خسته حالان دانی

احوال دل شکسته بالان دانی

گر خوانمت از سینه ی سوزان شنوی

ور دم نزنم زبان لالان دانی

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10 18:55 توسط ســــارا |


"قرار شبانه ی عزیزم تولدت 2 سالگیت مبارک"

هشتادو هشتمین غروب پاییز هشتادو هفت،تولد 22سالگیم مبارک...

من تو این دنیای غربت یه غریب بی پناهم

جز تو هم کسی ندارم بخون از موج نگاهم

 

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

پاییزم! قناری غمگینم!

یک چهارم چهار فصل زندگی،حیات باتو می گذرد...

یک چهارم زندگی اهل خانه هم...

یک چهارم زندگی اهل خانه ی ما هم...

یک چهارم چهار فصل زندگی...

پاییزم خدانگهدار

چه زود گذشت...به همین زودی قرار شبانه ام دو ساله شد...

تقریبا همزمان با 22 ساله شدن خودم...

امروز تولد قرار شبانه است و جمعه 29 آذر هم تولد خودم...

تو این دو سال هم من با دوستای خوبی آشنا شدم ، هم قرار شبانه ام با وبلاگای خوبی...

از همه ی دوستای گلم که تو این مدت به یادم بودن و تنهام نذاشتن ممنونم و براشون بهترینها رو آرزومندم...

چون نمی تونم اسم همه ی دوستامو تو این پست بنویسم،به" ترینها" اشاره می کنم...

اولین کسی که این وبلاگ هم یادگاری از اونه داداش سامانه ،اولین کسی که باهاش تو نت آشنا شدم و منو با وبلاگ نویسی آشنا کرد

اولین کامنتی که به قرار شبانه داده شد ازآقای سهیل دخانی  بود

بیشترین کامنت هایی که به وبلاگم داده شدن طبق آمار متعلق بود به دوست گلم مهدیه جان که یه مدته ازش بی خبرم

حجیم ترین و دوست داشتنی ترین کامنتای قرار شبانه رو سکوت سرد آراز"آقا محمد" لطف می کردن و میفرستادن

و آخرین کامنتی هم که تا این لحظه به ثبت رسیده از مریم خانومه که اسم و آدرسی از خودشون نذاشتن

از همتون بی نهایت سپاسگذارم:

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comپسر مشرقی"آقا محمد"بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comهمسفربهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comآقا امیر حسین سعیدیبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comسما جان دوست گل وبلاگیمبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comسارا خانوم رضازاده ی عزیزبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comیکی قطره باران"آقا سعید"بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comشب روشن"علی آقا"بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com+همه ی دوستایی که نظرات و لینک وبلاگشون در قرار شبانه ثبت شده...بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

 

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

تولد 

 چه لحظه ای..!!؟

                    دوباره حس گنگ لمس نفس هایم.

                    دوباره بهانه های رنگی

                    پاییز و نگاه بهت زده ام..

                    پر از بغض و لبخند

                     نفس های خسته

                    و حس بودن دوباره....

تــــــولدم مبـــارک

 

كسي تولدمرا به خاطرم مي اورد..

براي خاك قلب من گل وشكوفه ميخرد

كمي بزگ ميشوم تنم جوانه ميكند

فقط دلم يواشكي تورا بهانه ميكند

اگرچه با سرود وشعر

دلم پراز چكاوك است

خودت بگو بدون تو

تولدم مبارك است..؟؟

تولدم مبارك است..؟؟

تولدم مبارك است..؟؟

تولدم مبارك است؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25 12:0 توسط ســــارا |


"عید قربان رو به همگی تبریک میگم"

 

و فردای آنروز خدا آمد...

و توی قلبم نشست...

و در را به سوی همه پشت خود بست...

و من روی آن در نوشتم:

"ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم

از این پس، به جز او کسی را نداریم..."

 

پروردگارا!

دلهایمان را در کوره ی عشق جلا بده...

و جانهایمان را به نور معرفت روشنی ببخش...

خدایا !

دلهایمان را از جمله ی زمینیان بِکَن

و به زمره ی آسمانیان پیوند بزن...

خدایا !

به جانهای ما لباس ادب بپوشان

که عریانی از ادب رسوایی هر دو جهان است...

خدایا !

از تو حق شناس تر کیست؟؟؟

"یا من یعطی الکثیر بالقلیل"

از ما جز کمی و کاستی نیاید و از تو جز اکرام و اکمال نشاید...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19 9:1 توسط ســــارا |


 
چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟
بیایید از عشق صحبت کنیم.
تمام عباداتمان عادت است.
به بی عادتی کاش عادت کنیم . . . . از : قیصر امین پور.
 
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

8 آبان، سالگرد وفات "قیصر امین پور" رو به همه ی دوستای وبلاگیم به خصوص دوستداران قیصر و اهالی شعر و ادب تسلیت میگم...

خوشحالم می کنید اگه با فاتحه یا صلواتی روحشو شاد کنید...

"اللهم صل علی محمد و ال محمد"

قیصر امین پور رو خیلی دوست داشتم،(شاعر مورد علاقه ام بود و هست) یه وبلاگ ساختم به مناسبت سالگرد وفاتش تقدیم به رو ح بزرگش با این آدرس:

(ناگهان چه زود دیر میشود...)wWw.Gheisar-raft.blogfa.Com

اشعار قیصر رو داخلش نوشتم که به نظرم واقعا زیبان...

دیدنش خالی از لطف نیست...

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

"حرفی از نام تو"(سروده ی قیصر امین پور)

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم، خاکسترم آتش گرفت

چشم واکردم، سکوتم آب شد

چشم بستم، بسترم آتش گرفت

در زدم، کس این قفس را وانکرد

پر زدم، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دستهایم، دفترم آتش گرفت

 
 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

میگم ببخش !

حواسم نیست که تو حتما بخشیدیم که من دارم با تو حرف می زنم...

میگم ازم دور نشو!

حواسم نیست که تو هیچ وقت دلت نمیاد از من به اندازه ی من دور بشی...

میگم ببخش!

حواسم نیس اگه یه لحظه موقع نگاه کردنم پلک بزنی من دیگه نیستم...

خدای همیشه ی من:

درخواست بخشش فقط برای اینه که بگم حالا هستم کنار همواره ی بودنت...

التماس نگاه برای اثبات نفس کشیدنمه توی ازل تا ابد نگاهت...

خدای همیشه ی من:

"میم" بودنم رو چه طور ابراز کنم در تمام حضورت...؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05 19:52 توسط ســــارا |


 

از شب ۲۳ که آخرین شب قدر رو پشت سر گذاشتم آهنگ کاروان رمضان رو شنیدم که می رود تا سال آینده!

چه زیبا پذیرفتی ام و چه زود از من خسته شدی ماه زیبای خدا.

هزاران هزار سال است که هر سال می آیی و می روی و سینه ابدیت را نقش بندگی میزنی.

ماه میهمانی خدا:

سلام مرا به میزبان مهربان برسان و دستان پر نیاز مرا به آستان مهربانش برسان و بگو مرا به مقام بندگی ات برسان...بحق خودت.

 

خداحافظ رمضان

خداحافظ دعاها و اشک هاي وقت سحر

خداحافظ لحظات ملکوتي افطار

خداحافظ ثانيه هاي سبز استجابت

خداحافظ خداحافظ خداحافظ

 

یا رحمن یا علام

 

     ***وسلام بر خداي عاشقان رمضان*** 

 

 

    سلام اي غروب غريبانه ي دل

                      سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

                                    سلام اي غم لحظه هاي جدايي

    خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

                    خداحافظ اي قصه ي عاشقانه

                                  خداحافظ اي آبي روشن عشق

   خداحافظ اي عطر شعر شبانه

                   خداحافظ اي هم نشين هميشه

                                خداحافظ اي داغ بر دل نشسته

   تو تنها نمي ماني اي مانده بي من

                  تو را مي سپارم به دلهاي خسته

                              تو را مي سپارم به ميناي مهتاب

  تو را مي سپارم به دامان دريا

                  اگر شب نشينم اگر شب شكسته

                                  تو را مي سپارم به روياي فردا

   به شب مي سپارم تو را تا نسوزد

                 به دل مي سپارم تو را تا نميرد

                               اگر چشمه ي واژه از غم نخشکد

  اگر روزگار اين صدا را نگيرد

              خداحافظ اي برگ و بار دل من

                              خداحافظ اي سايه سار هميشه

 

   اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم  

         خداحافظ اي نوبهار هميشه  

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07 11:52 توسط ســــارا |


 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید . گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید . ای دوستان آبرودار در نزد حق , در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

برای ما که بال و پر شکسته ایم
و خسته گوشه ی قفس نشسته ایم
برای ما نفس بریده ها
و طعنه از غریبه ها شنیده ها
برای ما زمینیان بسته پا
برای ما غریبه های آشنا
شبی رسیده بهتر از هزار ماه
شبی که می رسم به ابتدای راه
به ابتدای راه بندگی
به ابتدای راه زندگی
شبی که پی به قدر خویش می بریم
شبی که تا خدای خویش می پریم
.
.
.
آری امشب شب پرواز من است
شب افشا شدن راز من است
شب دیوانگی عاقل ها است
شب پروانگی بی دل ها است
آری امشب شب عاشق شدن است
شب زیبای شقایق شدن است
.
.
.
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
.
.
.
آی مردم ! به خدا وصل خدا مشکل نیست
دل بی نور خداوند که اصلاً دل نیست
آی مردم ! که در این خانه گرفتار شدید
بشکنید این قفس و لایق دیدار شوید
شب پرواز شب رفتن تا عرش خدا است
.
.
.
شب که شد ، اشک که آمد
برای این گرفته دل دعا کنید

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را...ღ♥ღ●•▪·.

میان ربنای سبز دستانت دعایمکن...ღ♥ღ●•▪·.

 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخوادو تو بگی آره تمومه

همین که اول و آخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه

تو همیشه هستی اما

این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات

مثل ماه سوت و کورم

نمی خوام وقتی تو هستی

 آدم آدمکا شم

چرا عادتم تو باشی

می خوام عاشق تو باشم

تازه فهمیدم به جز تو

حرف هیشکی خوندنی نیست

 آدما میانو میرن

هیشکی جز تو موندنی نیست

منو از خودم رها کن

تا دوباره جون بگیرم

خسته ام از این عقل خسته

من می خوام جنون بگیرم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

رمضان ماه تبلور عشق در قلبهای جدامانده از معشوق است

 

ملتمس دعای خیر همتون:سارا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25 14:5 توسط ســــارا |


 

 

خدا جونم




 
 
 وقتی خدا هست همه چیز است،عشق،سادگی و یک بغل یاس که هنوز بوی او را می دهد و صداقتی که ریشخند نادانی نیست...

 

الهی


 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29 18:28 توسط ســــارا |


بی اختیار متولد میشویم.

بی اختیار نامگذاری میشویم

بی اختیار مسلمان میشویم

بی اختیار به مدرسه میرویم

بی اختیار عاشق میشویم

بی اختیار و به اجبار میمیریم...

فرموده : پس از رانده شدن انسان از پردیس امن الهی به وی اختیار دادیم تا بتواند در زمین پست زندگی کند

...

زندگی واقعیتی است زیبا که باید لحظه هایش را درک کرد... هیچ گاه آرزو نکنید... همان لحظه آرزویمان میشود.

نگوئید زندگی دروغی است زیبا !...

نگوئید زندگی اجبار است ....

...

عقل انسان ناقص است و در بی اختیاری های ذکر شده قدرتی برای انتخاب ندارد. پس :

زیباترین لحظه ها تولد کودکی است که با رساندن سلام پروردگارش به زمینیان . این بشارت را میدهد که خدایتان هنوز به شما امید دارد. پس باز گردید......

زیباترین راه اسلام است که هنوز انسان در تکاپوی شناخت قطره ای از اقیانوس بی نهایت آن است و نتواند شناخت . چون گنجایش مغز آدمی محدود است و یارای درک علم الهی را ندارد .

بهترین وسیله برای بروز شعور انسانی در طی کمال تحصیل علم و معرفت است که انسان را به قدرت درک مفتخر میکند و در دوران کنونی جز با درس و مدرسه میسر نیست.

عشق را لحظه ای است متولد شدن ... و تنها موهبتی در عالم امکان است که مرگ ندارد . آری عشق مرگ ندارد . خود را فریب ندهیم...

و مرگ ... پر رنگ ترین جلوه حیات مادی که آخرین پله برای رسیدن به معبود است .

کاش در پس آخرین پله برای خود سکوی پرشی در آتش نساخته باشم

 

 

 

بازم امشب مثل هر شب، تو دلت برام دعا کن

نم نمک سکوتو بشکن زیر لب خدا خدا کن

بازم امشب مثل هر شب، پر کن از صدات، هوا رو

قُرُق سکوتو بشکن، تازه کن ترانه ها رو

واسه عاشقا دعا کن که غریب روزگارن

هفت تا آسمونه اما یه ستاره هم ندارن

واسه عاشقت دعا کن که تو کار دل نمونه

تو فقط خدا خدا کن که خدا خودش می دونه

تو فقط خدا خدا کن  تو فقط خدا خدا کن

بازم امشب مث هر شب تو برای من دعا کن

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24 11:45 توسط ســــارا |


 

بغض نمی گذارد چیزی بگویم

فقط اینکه :تمامی نداشته ها و آرزوهای به دل مانده ،تمام شبهای بی ستاره

تمام بازیهای دنیا ، تمام بی پناهی ها  را

 با تو می توان جبران کرد

با تو به دست فراموشی سپرد

ولی بی تو بودن را با چه چیز جبران کنم

خدایا من از این دنیای خاکی هیچ نمی خواهم،هیچ...

من از تو ،تنها خودت را می خواهم

خودت...

خودت را از من مگیر

بگذار برای همیشه

"من مال تو  باشم و تو مال من"

 

 

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/07 19:20 توسط ســــارا |


 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

به دنيا که آمدم ، داشتم گريه ميکردم همش ، و خدا آمد و گفت : کودک بخند ، و من خنديدم

 و خدا سکوت کرد و من سکوت کردم ، به خدا گفتم چيزي بگو، گفت: دوستت دارم

 

و خدا گفت بمان ولي من رفتم، و خدا داد زد که برگرد ... نگاه کردم به او که اشک مي ريخت

 

و خدا لبخند زد و من گريستم ، من نميدانستم که خدا اينقدر مهربان است

 

 

همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازو همواره چیزی میخواهند بسیارند،

ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ،  فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 
   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02 15:9 توسط ســــارا |


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

لیله الرغائبه...شب آرزوها...

امشب آسمون دلا، پره از آرزوهای خوشگل و آسمونی...

بعضی دلا ابری اند و بعضی ها هم بارونی...

بعضی ها هم صاف صاف اند مثل آینه...

و وسط آسمون آرزوهای آبی، یک خال سبز آرزوی من است:

یابن الحسن:

دلم عجیب گرفته است مثل سابق نیست...

زمین برای ظهورت هنوز لایق نیست...

مگر نه سیصد و چندین سوار در راهند...؟

چرا خبر از یکی شان در این دقایق نیست...؟

میان جمعه ی ما تا سه شنبه ساکت...

کسی که منطق عشقت نداند عاشق نیست...

مرا ببخش که سبزی، و زرد می گویم...

درخت بودن من نیز مثل سابق نیست..

.

 " اللهم عجل لولیک الفرج"

 

 

تو آرزوهای قشنگتون منو فراموش نکنید...

آرزومند آرزوهای زیباتون : ســـــــارا

 

==============================

اگر چه با تو بودن را مرا در حد باور نیست

ولی هرگز غرور من گدای عشق دیگر نیست

 

 

دلمو سپردم به بنگاه دنیا هی ام آگهی دادم اینجا و اونجا...

 تا کلی برای دلم مشتری اومد...

یه بنده،یه گدا سرسری دید و رفت..

ولی هیشکی واقعاً دلم رو تماشا نکرد...

دلم قفل بود و کبود هیشکی در این قفل رو وا نکرد...

خدا دلم مونده بی مشتری...

خدا تو قلب منو می خری؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14 13:50 توسط ســــارا |


عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یک دگر ویرانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صد ها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون، مستانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه ی این علم عالم سوزِ مردم کش

به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

**

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد...

«شعر از معینی کرمانشاهی»

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22 10:30 توسط ســــارا |


 

 

هر روز

شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا

اشغال می کند

هی با شماره های غلط زنگ می زند آن وقت

من اشتباه می کنم و او

با اشتباه های دلم

حال می کند

دیروز یک فرشته به من می گفت:

تو گوشی دل خود را

بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی

یادش بخیر

آن روز ها

مکالمه با خورشید

دفترچه های ذهن کوچک من را

سرشار خاطره می کرد

امروز پاره است

آن سیم ها

که دلم را

تا آسمان مخابره می کرد

***

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار.

***

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15 19:6 توسط ســــارا |


 خدایا، شانه هایت کجاست؟

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج میکند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نورباشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود
.

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟


گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسيد
.

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟


گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی
.

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟


گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو بازگفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم
.

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت
...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت...

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/23 19:22 توسط ســــارا |


 پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."
پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
آنگاه او سر در آغوش مهربانی خدا گذاشت و گریست!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
التماس دعا


+ نوشته شده در جمعه 1386/09/02 13:10 توسط ســــارا |


سلام :

میلاد فاطمه ی معصومه(س) و همچنین روز ملی دختر رو تبریک میگم....

این یه نامه ی خودمونی است به خدا...بخونیدش قشنگه:

خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید: "من این حرفها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی."

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛ همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد؛ همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟

امیدوارم بین این همه آدم که داری، بتوانی من یکی را تشخیص بدهی. البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی. تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم و به کدام مدرسه می روم. تو حتی اسم تک تک معلمهای مرا هم میدانی. تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است؛ اما...

خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم! هیچ چی که دروغ است؛ چرا. یک کمی می دانم. اما این یک کمی خیلی کم است. راستش من برای همین اینجا هستم. آخر می دانی، من مدتهاست که می خواهم چیزهایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم؛ دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال دارم؛ سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. نمی دانم، شاید هم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهای تازه یاد بدهی. اما باید قول بدهی کمکم کنی! قول می دهی؟

راستی، یادت باشد این نامه ها یک راز است خدا! راز من و تو. خواهش می کنم درباره این نامه ها به کسی چیزی نگو؛ حتی به مادرم.

از یک جایی شروع کن. تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. یک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد، اما عیبی هم ندارد خودت را به او معرفی کنی.

راستی تو چه برنامه ای داری؟ به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه می خواهی برایش بنویسی؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21 11:14 توسط ســــارا |


خدایا ...

آنانکه همه چیز دارند...

مگر تو را...

به سخره می گیرند...

آنان را...

که هیچ ندارند...

مگر تو را...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17 10:24 توسط ســــارا |


اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده ! آخه می دونی ؟ : "خدا" خیلی تنهاست

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30 16:18 توسط ســــارا |


خدایا آنچنان زیستنی کرده ام که همیشه در آرزوی بازگشت بوده ام...خدایا می دانم ...می دانم متاع گرانبهای زمان را به بهای ناچیز از دست دادم ... میدانم...می دانم نعمتهایت که با بزرگواری تمام در اختیارم گذاشتی به آسانی از کف دادم...میدانم... خدایا می دانم حق خداییت را به جا نیاوردم....میدانم... پاره ای از اوقات موجبات رنجش تو را فراهم آوردم...می دانم... تو خدایی و من بنده اما گاهی فراموش کرده ام...گاهی حرمت شکستم میدانم... می دانم به جای شکر همیشه زبان را به گلایه گشودم....می دانم... آنچنان بوده ام که تنها در ناکامی ها تو را یاد کرده ام...میدانم... تو را نه به خاطر خودت که به خاطر نیازم خواسته ام...می دانم... می دانم انجایی که یادت کردم نه از روی عشق که ازروی خوف بود ...می دانم... دوستم می داری...هیچ کجا تنهایم نمی گذاری...اما افسوس... می دانم عاصی ام و گناهکار ...می دانم اما این را نیز می دانم که تو ، فقط تو خدایی و بخشنده و من بنده ام و درانتظار بخشش....

ای مهربون خدای من بشنو تو این دعای من

تشنه ی استجابته دعای من ندای

 من خودم می دونم گناهام خیلی دیگه زیاد شده

نذاشته آبرو برام این دل بی حیای من

 هر چی که نعمتم دادی صرف گناهام می کنم

باعث خشم تو می شه کارای ناروای من

 وقتی تو حالت گناه منو می بینی ای خدا

 شرم و حیا نمی کنم ای وای من ای وای من

 الهی الغوث الامان ...الهی الغوث الامان

 با این همه ای مهربون حق علی و بچه هاش

 بیا و بگذر ای خدا از این همه خطای من

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19 21:29 توسط ســــارا |


یعنی دیگر از کنج غربت ترانه هایم نمی آیی؟

یعنی دلم دیگر نمی تواند تو را بسراید؟

دیگر حتی در اوهام کودکانه ی من هم نمی گنجی...

یا علی میبینی؟ دیگر دلم حتی برای عبور قدمهایت جایی ندارد...

نمی دانم دلم را چه شد که یکباره زیر و رو شد...ترانه هایم کی و کجا به پایان رسید...و شعر هایم چرا بی سر و سامان شد...نمی دانم...

نمی دانم چرا آ فتاب که غروب می کند دلم بسان کاغذ نوشته های مچاله می شود...

و تا به خودم می آیم حساب روز و ماه و سال از دستم میرود...

روزگاری بود که... اما حالا...حالا اسم تو،ذکر تو،نام تو،یاد تو ...یا علی وقتی می آید هر چه شعر و ترانه و غزل است را یکجا برمی دارم...

و من می مانم به کاغذ مچاله شده یک برگ کاغذ سفید...

آخرین پناه دلتنگی هایم:

ببین...کاغذم ، شعر هایم ، همه رفتند...دیگر چیزی ندارم...حالا فقط بی سر و سامانی من...

 

شب قدر است امشب...مست مستم ای خدا با تو

شدم تا مست دانستم که هستم ای خدا با تو

در این خلوت تو من یا من تو انصاف از تو می خواهم

تو با من مست یا من مست مستم ای خدا با تو

مخواه از من که هرگز راه عقل و عافیت پویم

که من دیوانه از روز الستم ای خدا با تو

دویدم سالها اما به دور افتادم از کویت

چو افتادم ز پا در خود نشستم ای خدا با تو

سر از خاک زمین تا برگرفتم عشق ورزیدم

ولی آزاد از هر بند وبستم ای خدا با تو

تو هر جا جلوه کردی من تو را دیدم شنیدم

به هر صورت جمالی میپرستم ای خدا با تو

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10 21:8 توسط ســــارا |


هوا را از من بگیر اما خنده هایت را نه...

وقتی که سر قرار می مانم به من لبخند می زنی و این لبخند

 از هر چه زندگیست زیباتر است خدای من زندگی را از من

بگیر اما خنده هایت را نه...


و در آن رونق مستانه ی یک صبح سپید

و به شوق نگهی از دل دیوار نسیم

هله ای از سر ناباور عشق ازلی

به شتاب گذر ثانیه از مرز سکوت

به تمنای وصال تو شوم غرق نیاز

پر عشقم،پرشور...

پر زیبایی و نور...

تو یگانه،تو تکی،تو سر آغاز حضور دل من

حک شده نام قشنگ الله

بر تمام بدنم...

تو مرا می بینی ...

مرا می شنوی...

من تو را می خواهم...

من تو را می خوانم...

همه روزه همه جا...

کاش می دیدم...

کاش می بوییدم...

عطر زیبای تو را...

کاش می پرسیدم...

کاش می گفتم هر بار...

که چرا تو...

تو مرا می خواهی...

تو مرا می بخشی...

که چرا من هر بار...

باز می خواهم عشق...

باز می خوانم مهر...

باز سر در گم و بازیچه ی دل...

رهروخبط و خطا...

باز می خواهم از تو...

از تو زیبای عزیز...

که مرا می بخشی...؟

باز می آیم...

پیش تو ای غزل تنهاییم...

تو مرا می خواهی...؟

باز می گویم از دل...

از تپش های دل بیمارم...

از صداهای سکوت سردم...

که" تا تو هستی و...

غزل هست...

دلم تنها نیست"...

با تو می گویم از عشق...

با تو می خواهم من نور...

باز هم تنهایم...

ای تو تنها کس من...

تو بیا...

دل تنهایم تنهاست...

باز هم می گویم...

"ای سراپا همه خوب...

تک و تنها به تو می اندیشم" من...

 

سارا

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/02 21:40 توسط ســــارا |


200 خودروماکسیما،200 خودرو پژو 206،یک صد خودرو پراید،یک صد کمک هزینه حج عمره،هزاران سکه بهار آزادی و ده ها هزار جایزه ی نقدی دیگر.جوایز قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه ی بانک...مهلت افتتاح حساب یا تکمیل موجودی تا...

ببینیم ،به نظر شما پس از اعلام جوایز بانک و دعوت مردم به افتتاح حساب،شما ذوق زده نم شید تا هر چه زودتر یه حساب توی اون بانک باز کنید؟یا یه کم ریز تر بشیم،اگه یه نفر،سینی شکلات و شیرشنی به مردم تعارف بزنه و هیچ کس تحویل نگیره،ناراحت نمی شه؟حالا اگه طرف،یه آدم متشخص و بزرگی باشه،چی؟شما چه بر خوردی دارین؟

آهای !بروبچه های رمضان !خدا در ماه بندگان خودش ،حسابی سینی خلقت و جایزه ی خودش رو جلوی آدما گرفته و تا بخواهید از ما دعوت کرده.یه دعوت ویژه با کلی مزایا:"هر چی بخوواهید من می بخشم.سفره ی کرم و نعمتم را جلوی شما پرت کردم،بفرمایید!تعارف نکنید!خوابتون ثوابه، نفسهاتون عبادته،قرآن تون ...یه آیه قرآن که بخونید ثواب یک ختم قرآن رو می برید. هر شب هزاران نفر رو از آتش آزاد می کنند.راستی،شب قدر...دست های شیطان را هم می بندند تا مزاحمتون نشه.فرصت طلایی واستون گذاشتم.مهلت افتتاح حساب یا تکمیل موجودی ایمان تا عید فطر.اما هر چه زئدتر،امتیاز بیشتر"

بزرگترین بی ادبی،آن وقتی است که بچه ها دعوت کبریای خدا رو نشنیده بگیرند و از او چزی نخواهند.بیشترین بی اعتنایی وقتی است که کسی به این مهربانی پر زرق و برق خــــدا توجهی نکند. دعا و عبادت و قرآن نداشته باشد.

کی جرأت داره دست رد به سینه ی خــــدا بزنه؟کی می تونه؟حالا آدم می فهمه چرا پس از "ادعونی استجب لکم"لحن آیه نامهربان می شه:"و کسانی که نسبت به عبادت من تکبر بورزند،آنها را با خواری داخل جهنم می کنم "،. چرا پیامبر به ابوذر فرمود:رمضان چنین است و چنین ...اما ماه سختی است ها!!!

ما می تونیم اگه عاشق نیستیم ،لااقل با ادب باشیم...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20 15:52 توسط ســــارا |


تو خدای منی و منم همون بنده ی تو

اومده پیش تو سربه زیر و شرمنده ی تو

دست من خالی و کاسه ی گدایی پیش روم

رو نگردون از من و بخر تو امشب آبروم

می دونم که این دفه ام رومو زمین نمی رنی

آبرومو می خری خریدار اشک منی

هستی مو ازم بگیر گریه هامو ازم نگیر

حرف زدن با تو و حال دعامو ازم نگیر

با تو سامون می گیرم بذار پریشونت باشم

طعم عشقو بچشم با تو و مجنونت باشم

یه مژه نگاه تو مجنون و لیلا می کنه

لیلا رو مجنون و آواره ی صحرا می کنه

تو خدایی و منم بنده ی شرمنده ی تو

اونی که یادش می ره باید باشه بنده ی تو

دست من خالی و کاسه ی گدایی پیش روم

عمرمو گدایی پیش این و اون کرده حروم

قد ارزن نمی ارزن همه ی عبادتام

من و دست خالی و آرزوها و حسرتام...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12 14:32 توسط ســــارا |


همیشه دور و برم رو نگاه کردم و از خودم و دیگران پرسیدم:

سهم من از این دنیا چی بوده...؟

و خودم جواب دادم : هیچی...

ولی حتی یه لحظه همچشمام رو باز نکردم.همیشه به دنبال نشونه ها بودم ولی

هیچ وقت ندیدمشون...چون فقط ادعا کردم و نه توجه...

اما اینبار می خوام نگاهم رو عوض کنم و بگم :

خدا،اولین و بهترین نعمت،خود تویی با همه ی الطافت...

خدا،برای فهموندن نعمتهات،اونا رو ازم نگیر...فقط راه فهمیدن رو بهم نشون بده.

تو خدایی کن،منم بندگی...

اینبار هم من رو اجابت کن،با همه ی لطف و..

همه ی آرزو های خوبت...

صدام زد و نشنیدم...نگام کرد و ندیدم...خواست و نخواستم...اومد و نرفتم...راه رو نشونم داد و قدمی بر نداشتم...هر چی گفت ، کاری نکردم...

این همون خداییه که دلسوز بنده هاشه و من همون بنده ایم که همیشه در حال فراره...

فرار از خود،فرار از تنهایی و فرار از زندگی...

خدا،اینبار می خوام بگم تنهای تنهام...می خوام تنهاییام رو با تو پر کنم...می خوام خلوتام فقط با تو و برای تو باشه...

خدا،تنها تویی که می تونی در ناتوانی یاورم باشی ...

همه چیز رو از تو می خوام...

تویی که بهترینی...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21 11:24 توسط ســــارا |


هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،تو او را خراب کردی...خدایا به هر که و به هر چه دلبستم،تو دلم را شکستی...عشق هر کسی را که به دلم گرفتم،تو قرار از من گرفتی...هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،در سایه ی امیدی و به خاطر آرزویی،برای دلم امنیتی به وجود آورم،تو یکباره همه را برهم زدی...و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی...تا هیچ آرزویی در دل نپرورم وهیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی و یا به کسی امید نبندم و جز در سایه ی توکل به تو،آرامش و امنیت احساس نکنم...خدایا تو را بر همه ی این نعمت ها شکر می کنم...

آتش جهنم یک یک اعضای بدن انسان رامی سوزاند

اما هرکاری که میکند یک قسمت را نمی تواند بسوزاند

ندا میرسد

((ای آتش تلاش مکن تو نمی توانی ای قسمت را بسوزانی ))

آتش می پرسد بارالهی چرا نمی توانم ؟

ندا میرسد که

((آخراین دل بنده من است ))

آتش میگوید: حالاچرا نمیتوانم بسوزانمش ؟

باری تعالی میفرماید

((آخر این جایگاه من است))

 

حال یک سوال :

آیا خداوند خود را کوچک میکند تا در دل بنده جا بگیرد

یا دل را آنقدر بزرگ می آفریند تا خود توی آن جا بگیرد ؟

قطعا" دل را آنقدر بزرگ می آفریند تا خود توی آن جا بگیرد .

ای عزیز دل ببین تو چقدر بزرگی که دل در تو جای گرفته است .

یک سوال :

آیا تو به این بزگی سزاوار است که

جز بندگی خالصانه خداوندرحمن کار دیگری انجام دهی؟

اگر غیر ازاین کنی قطعا" از زیان کارانی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10 11:7 توسط ســــارا |


خدایا بازم ازتو می نویسم روی نامه های خیسم

میریزه اشکای دونم از رو گونه های خیسم

داستانهای زیبا

دلم تنگه...یادم نیست آخرین بار کی بهش سر زدم...این همه غفلت بعید هم نبود...

آدمی که از خدا فاصله بگیره،کم کم از خودشم بی خبر میشه...

اگه تو این شلوغی ها یه فرصتی پیدا کردم که به خودم هم یه سرکی بکشم،به خاطر یه خلأه...

یه بن بست...اینکه هیچی راضیم نمی کنه...هر چی با خودم کلنجار میرم نمی شه...

برعکس تمام حکم های دنیا،من، تو دلم یه رگه هایی از عقل می بینم...

دیگه با دنیا و دنیایی ها آروم نمی گیرم...

تو سکوت یه جای دنج،گوش و دلم رو می سپارم به یک ندا...

این ندا می رسد از رفتن سیلاب به گوش...

که در این خشک نمانید که دریایی هست...تمام.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02 11:10 توسط ســــارا |


یکسال گذشت...از روزی که وبلاگ قرار شبانه ساخته شد تا امروز که به یکسالگی رسید...

آره امروز تولد قرار شبانه است....

قرار شبانه روز تولدش برای شما قرارشبانه ای ها یه سورپرایز داره و یه دعوت...

و اما سورپرایز قرار شبانه:

اگه اهل رادیو و برنامه های رادیویی هستید،موج اف ام،شبکه ی رادیویی جوان،هر شب به جز پنج شنبه ها و جمعه ها،برنامه ای رو تحت عنوان قرار شبانه پخش می کنه از ساعت 8:30 تا 9:30 که این وبلاگ،تاثیری است از این برنامه ی پر مخاطب رادیویی...

پیشنهاد می کنم حتماً گوش بدید...چون بی نظـــــــــــــــیره....

همین جا از همه ی سازندگان این برنامه تشکر می کنم چون حس می کنم دین بزرگی نسبت به اونها دارم که هنوز ادا نشده...آدرس وبلاگشون هم هست:

www.gharar.parazit.ir

و اما دعوت قرار شبانه:

قرار شبانه ضمن تشکر و قدردانی از همراهی شما دوستان عزیز در طی این یکسال،از شما می خواد که به مناسبت تولد قرار شبانه یه پیام کوتاه به خدا بنویسید...یه دلنوشته...یا هر چیزی که بشه نسبتش داد به حضرت عشق...

در ضمن قرار شبانه پیامهای کوتاهتون رو تو وبلاگ ثبت می کنه...

شاد باشید همیشه و در پناه خدای ناز

مدیریت وبلاگ:سارا

دیگه نه بهت سلام می کنم و نه جوابی برای سلامت دارم...

دیگه می خوام فکر حضور تو رو از ذهنم خط بزنم...

دیگه حرفی برای چند لحظه با تو گفتگو کردن ندارم...

دیگه رو به تو سجده نمی کنم...دیگه تو رو نمی پرستم...

می خوام اولین و آخرین بت سنگی وجودم رو بشکنم...

خدا،این دست ابراهیمی،بدون تو،توان شکستن نداره...

خدا،اهالی دنیا دور و برم رو پر کردن...

سکوتی می خوام تا در اون،بدون ترس از دیگران،عزمم رو برای پرستش تو جزم کنم...

تویی که بهترینی و همه ی آرزوهای خوب مال توه...

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/22 12:39 توسط ســــارا |


هر لحظه باید بگم شاید این آخرین جمله ها و آخرین کلمه هام باشه ...و ای کاش که اینطور باشه،یعنی حرفایی که با خدا می گم،آخرین حرفهای زندگیم باشه

ولی می ترسم...می ترسم که یه زمانی لحظه ی دیدارم فرا برسه که فقط به دنیا چسبیدم و دارم از دنیا می گم...

می ترسم اون لحظه ای به سراغم بیان که هیچ رغبتی به جدا شدن و بر گشتن ندارم.

این رو هم باید از خدا خواست:این که همه ی زندگیم خدایی باشه...نعمت با خدا بودن رو بهم بده...

بازم می ترسم و با ترس و امید می گم:

خدا،می خوام خودم،زندگیم و همه چیزم با تو و برای تو باشه و این ...

بهترین آرزوی منه...

 

 

سکوت سرد...

سکوت می کنم تا کسی صدای دلم رو نشنوه...

لباس سپید می پوشم تا کدورت های روحم دیده نشه...

می خندم شاید که کسی سیرتم رو نبینه...

خدا،ای قدمها خسته شده...این دستها دیگه توان نداره...

این نگاهها تا کی برای دیدن تو به در خیره بشه...

من با تمام وجود اعتراف می کنم که بنده ای ناتوانم،

عبدی فقیرم و شایستگی عبادت تو رو ندارم...

من...ادعایی ندارم پیش تویی که خوبی و...

همه ی آرزوهای خوب مال توه...

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/09 11:55 توسط ســــارا |


اسم تو ترانه ی ما زیر گنبد کبوده

قصه ی کودکیامون یکی بود یکی نبوده

حالا دنیا بی فروغه همه حرفامون دروغه

نمی تو نیم با تو باشیم سرمون خیلی شلوغه

زیر آسمون کسی نیست خونه زاد تو نباشه

با همه دنیا غریبه هر کی یاد تو نباشه

مث ماهیا تو دریا سراغ آب و می گیریم

ماهیگیر تورتو بنداز ما تو دست تو اسیریم

دلمون اگرچه سنگه،مث اسم تو نجیبه

اگه یاد تو نباشه،با همه دنیا غریبه

 

تماس تلفنی با خداوند...

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/16 11:43 توسط ســــارا |


فقط چند لحظه...لطفاًً سکوت...فکرها آماده،قلب ها مطمئن...می خوام براتون از مرگ بگم...

                      مرگ...الموت...DAETH

برای عید دیدنی رفته بودم خونه ی مادر بزرگم...خیلی شکسته شده بود...هفتاد بهارو پشت سر گذاشته...برای

چند ساعتی رفتم تو فکر...با خودم می گفتم:هیشکی از اول پیر به دنیا نمیاد که...مامان بزرگم هم یه روزی مث

من 20 ساله بوده،یه جوون تر و تازه و با اتیکت...

ولی الآن چی؟دیگه حتی بچه هاشم نمی شناسه...به سختی راه می ره ...منم اگه عمری باقی بمونه یه روزی

پیر می شم...مث مامان بزرگم...اگرم عمری باقی نباشه مث همه ی عزیزایی که از دست دادم...

روبروم کنار تاغچه ی قدیمی مادربزرگم،عکس دایی علی م نظرم رو جلب کرد...به چهره اش نمیاد تو عکس که

بیشتر از 18،19 سال داشته باشه...تقریباًهم سن و سال من...

ولی الآن کجاست؟خدا می دونه...اون موقعی که هم سن من بود رفت پیش خدا...عمرش بیشتر از این به دنیا

نبود...دختر عموم فاطمه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...بعضی وقتا میاد تو خوابم ، با هم کلی حرف می زنیم

ولی امسال عید،دومین سالیه که دیگه پیش ما نیست...سال 84 بود که اونم تو سن 20 سالگی در کمال ناباوری

هممون رفت...رفت که به خاطره ها بپیونده...

و... حالا هم زندایی زهرا...که همین چند روز پیش چهلمش بود...

همه دارن یکی یکی می رن...کاروان خیلی وقته حرکت کرده...ما موندیم و این دنیا...محکم چسبیدیم بهش...

انگار هیچ وقت نوبت به ما نمی رسه...صدات که کردن دیگه باید بری...برگشتی تو کار نیست...

خوبه گاهی وقتا به رفتن فکر کنیم...به اینکه ممکنه فردا نباشیم...

به اینکه یه روزی اون بالا بالاها وقتی کاروان با همه ی همسفرا رسید به مقصد،با روسیاهی،سرمونو مقابل خدا

خم نکنیم بگیم شرمنده...دیگه اونموقع روسیاهی و توبه هیچ اثری نداره...

ولی هنوز فرصت هست...فرصت اینکه بگیم:خدا،شرمنده،ببخش...

ای مردم سفارش من به شما این است که مرگ را از یاد نبرید و کمتر از آن غفلت ورزید.

چگونه غفلت می کنید از چیزی که هرگز از شما غفلت نمی کند؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر همه روزه مرده ها را نمی بینید که بر خلاف میلشان،به سوی گورهاشان می برند ودر

حفره های تنگ و تاریک فرود می آورند؟؟؟

گویی هرگز در دنیا نزیسته و در آبادیش نکوشیده اند و یا گوییهمیشه ساکن خانه ی آخرت بوده اند.

از سرایی که در آن به سر می بردند می روند و اسیر توده های خاک که از آن وحشت داشتند می شوند...

سرگرم دنیایی بودند که از آن دست کشیدند و آخرتی را که به سوی آن کوچ کردند،تباه ساختند...

دیگر نمی توانند از بدیهایی که کرده اند ، برگردند و نه یارای این را دارند که به خوبی هایی که از دستشان بر می آید،

بیفزایند...به دنیا مهر ورزیدند آما دنیا فریبشان داد...

به آن اعتماد کردند و او بر زمینشان زد (و تباهشان ساخت.)نهج البلاغه،خطبه ی ۲۳۰

آدمایی بودن تو این دنیا که چون لیاقتشون،این زمین خاکی نبود،پر کشیدن و رفتن پیش خدا...

اونا مث ما آدم نبودن اونا فرشته هایی بودن رو زمین که فقط بال نداشتن...

از مرگ نترسیدن...و با روی باز ازش استقبال کردن...و

رسیدن به اونجایی که باید می رسیدن...

اینم یه مدلشه...یه مدل از مرگ که هر کسی لیاقتش رو نداره...

این شعر تقدیم به همه ی شهدای اسلام...

دنیا رو با همه ی خوب و بدش

با همه زندونیای ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن

رفتن و سری توی سرا شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود

دنیا که جای پرنده ها نبود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشگر آرزو به صف

تو بهشت آرزو گم نشدن

آدم حسرت گندم نشدن

وقتی موندن تو غبار زندگی

پر کشیدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود

زندگی بازی بچه گونه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا

با سکوتشون رسیدن به خدا

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/31 14:20 توسط ســــارا |


 

نگفتم به جز با خدایی که هست

وزین درد بی انتهایی که هست

من و کوله بار خلوصی که نیست

شب و اشک و دست دعایی که هست

به دنبال خود می کشاند مرا

در این کوچه ها ردپایی که هست

برایم در این بی کسی ها تویی

صمیمی ترین آشنایی که هست

خجل می کند ماه و خورشید را

تو را دست بی ادعایی که هست

سپیده ی زندگی

بین منو ادامه ی زندگی...

یه پنجره ست یه فرصته یه راهه...

اونور پنجره پر از سپیده ست...

این طرفش فقط شب سیاهه...

چراغ کور سر نوشتمون نیست...

ستاره ای که سرد و بی فروغه...

جلا بدیم به آینه ی چشامون...

نگیم که زندگی همش دروغه...

آدم وقتی دلش پر از امیده...

بهارشو دست خزون نمی ده...

آهای شماها که به من شبیهید...

بیاید با هم صداکنیم خدا رو...

دلم گرفته از شبای تاریک...

بیاین صدا کنیم ستاره ها رو...

دلی که مثل چشمه صاف و پاکه...

حتی یه لحظه از خدا جدا نیست...

به هیچ و پوچ دنیا دل نبندید...

دلی که جای هیشکی جز خدا نیست...

 

 

وقتی دلم از دست روزگار می گیره،وقتی دنیا با همه ی قشنگی هاش بهم پشت می کنه،وقتی دستم از همه ی اون چیزایی که می خوام کوتاهه...با خودم میگم:خدا،عیبی نداره اگه دنیا مال من نیست...اشکالی نداره اگه به اون چیزایی که می خوام،نمی رسم...
اصلاً شکایتی از تلاشهای بی فایده ام ندارم فقط تنها نگرانیم اینه که نکنه یه روزی برسه که من یادم بره که خدایی دارم...فراموش کنم که تنها تکیه گاه من خداست و اونقدر توی روزمرگی های زندگی غرق بشم که فقط به خودم فکر کنم و بس...
خدایا:هر کاری که صلاح می دونی بکن...هرطور که می خوای منو امتحان کن ولی...
دوست داشتن خودتو ازم نگیر...تویی که بهترینی و همه ی آرزوهای خوب مال توه...

ای کاش زمانی که شاخه های مجنون

 در برابر آسمان، عشق را می ستایند

ما نیز...

پیشانی سپاس بر خاک بساییم.

خدایا:

نمی دانم چگونه تمنایم را از تو طلب کنم. منی که غیر از خطا چیزی ندارم
و می دانم که روزی با کوله باری از غفلت پیشت خواهم آمد...

با چهره ای آغشته به شرم در فکرم، که وقتی در اعماق آسمان از من خواهی
پرسید که چه کردی ، چگونه لبانم را باز کنم و راز گستاخی ام را

برایت توصیف کنم...
ای دوست تو بگو جز پشیمانی چه کاری از من ساخته است...؟

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/05 12:30 توسط ســــارا |


 

سلام:
این آخرین آپم در سال هشتاد و پنجه...به خاطر همین خواستم آخرین آپم رو اختصاص بدم به دوستای گلی که
واسم کامنت گذاشتن یا حالا نذاشتن...کسایی که یه جورایی تو این چند ماه،همراه و همدلم تو کشور اینترنت
و جزیره ی وبلاگ بودن...
اول از همه می رم سراغ دختر عموی گلم،
مریم،که خودش می دونه چقدر دوسش دارم...به قول خودش ، یکی
دوسش دارم...چون همه ی چیزای خوب تو دنیا،یکی بیشتر نیس...خدا،یکیه...آسمون یکیه...زمین یکیه...ماه یکیه
خورشید یکیه و
مریم هم یکیه...مریم جووووونم،یه آسمون ستاره،یه سبد گل با همه ی آرزوهای خوب،تقدیم به تو
که همرازم تو زندگی هستی...سال نوت مبارک عزیزم...
بعد از مریم،ضرورتاً می رم سراغ
پسری از جنس باران که همیشه عطر خوش بارون تو وبلاگش جاریه...محمد عزیز،
که یکی از آرزوهای خوبمون یه جورایی با هم مشترکه و اون قبولی تو دانشگاهه...یه آسمون ابر،یه بغل بارون،
همراه با نوای دلنشین گیتار+همه ی آرزوهای خوب،تقدیم به
محمد عزیز...ایشالله کنکور قبول شی محمد...
نفر بعدی هم
هم نفسه...با اینکه دیگه به قول خودش آپ نمی کنه و من هم از این موضوع ناراحتم،ولی براش
آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم بتونه به قولایی که به خودش داده عمل کنه...
هم نفس عزیز،اسمتو نمی دونم،
حتی نمی دونم کی هستی ولی از اینکه باهات آشنا شدم،خوشحالم...طرز فکرت و متنای وبلاگتو خیلی دوس
دارم...همگام با سال تحویل،یه عالمه اکسیژن ناب،یه دل دریایی و یه اراده ی آهنین واست آرزومندم+همه ی
آرزوهای خوب...
و...........
پسر مشرقی ،محبوب همه ی وبلاگ نویسان...دیگه فکر کنم شهره شدی تو وبلاگ نویسی،آخه هر
وبلاگی رو که باز می کنم،حتماً با اسم
پسر مشرقی روبرو میشم...خوشحالم که با یه هنرمند وبلاگ نویس
پرطرفدار،آشنا شدم...برات نمی دونم چی آرزو کنم...شادکامی،سعادت،خوشبختی+تموم آرزوهای خوب،شاید
بهترین آرزو برای یه پسر خوب باشه...
و نفر بعدی آقا
ماهان گل...با اون شعرای عاشقانه ی قشنگ...البته کامنتاشم حرف ندارن،مثل خودش...
ماهان جان،ببخش که پنجمین نفر نوشتمت...همینجوری شد دیگه...اول وآخر نداره که...سال بعد اول
می نویسمت البته اگه زنده موندم...برای تو هم یه عالمه کامنت،همراه با یک دسته گل احساس+همه ی
آرزوهای خوب رو آرزومندم...اگه چیز دیگه ای هم خواستی بگو تا واست آرزو کنم...
می رسیم به
نوید...یه عاشق خوش شانس...خودش می گه ،بدشانس ولی باور نکنید شوخی می کنه...
نوید جان بهت پیشنهاد می کنم اسم وبلاگتو تغییر بدی به عاشق خوش شانس آخه اسمش همچین خوش یمن نیس البته میل خودته فقط یه پیشنهاد بود...یه آسمون شانس،یه سبد عشق+همه ی آرزوهای خوب تقدیم به تو
و آقای دکتر خودمون به قول خودش گل پسر...تنها دکتر وبلاگ نویسی که من تا حالا دیدم...البته حق داره...
وقتی اینترنت مجانی داشته باشی،به وبلاگ نویسی هم رو میاری...آخه از دست دادنش حیفه...
آقای دکتر محمد اسماعیل ،وبلاگتو خوندم،خیلی قشنگ بود،مخصوصاً خاطره هاش خیلی جالب بودن...برات یه
جسد تازه برا تشریح،یه خوابگاه بی سوسک،گرفتن مدرک پزشکی+همه ی آرزوهای خوب رو آرزومندم...
ببخشید نشد همه رو یکی یکی توضیح بدم آخه می ترسم آپم طولانی شه کسی نخوندش...اسم بقیه ی دوستای گلم رو که چند ماهی هم بیشتر از آشناییمون نمی گذره رو می نویسم و یکجا واسه همشون آرزو
میکنم:آقا وحید گل،یاس13 و نانا که نمی دونم اسمای قشنگشون چیه،وبلاگ منتظران ظهور که خیلی لطف
داشتن به وبلاگ من،وبلاگ رزمی کاران،سارا خانوم گل که هم اسم خودمه،آقا حسام با اون وبلاگ بسیار زیبا و
پر محتواش،رها جون که من شخصاً شعراشو خیلی دوس دارم و امیدوارم به شعر گفتن ادامه بده،آرش 19 ساله
که وبلاگشو که ببینی محاله یاد مرگ و کشت و کشتار نیفتی...البته بگم خیلی قشنگه هااااااااا،آقا حمید با
وبلاگ پریشان دل،آقای مسعود شرفی اهل آبادان با اون کامنتای خوب و وبلاگ خوبترش،مرسده جووووون،نیلوفر،
لادن جوووووون که هم نام دوستمه،کیوان،وبلاگ اشک باران که متاسفانه اسمشو نمی دونم،آقا احسان،آقا شاهین،آقای ارحامی،نازنین یار،همراز،آقا سید،آقا مهرداد که همیشه با انتخاب بهترین وبلاگا اونا رو به ما معرفی
می کنه،و آقا مهدی که با شرمندگی هنوز وقت نکردم که آرشیو مطالبشو بخونم...ولی همین جا قول میدم
که برم بخونم همشو...
یه سبد گل،یه آسمون ستاره،یه بغل عشق و همه ی آرزوهای خوب،پیشکش به همه ی شما دوستای گلم...
همتون رو یکی دوس دارم...سارا

دقیقاً 6 روز تا سال تحویل باقی مونده...خیلی خسته ام ...هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی...
هنوز از قالبم نیومدم بیرون...یادش بخیر،سال قبل،موقع سال تحویل چه قولایی به خودم دادم...فکر میکردم آدم می شم...ولی نشد که نشد...هنوز همون آدم همیشگی و قدیمی هستم...دریغ از یه کوچولو پیشرفت...همیشه موقع سال تحویل آرزوهام میان سر زبونم...کوچیک و بزرگ و مدام مواظبمکه هیچکدوم رو از قلم نندازم حتّی بعضی وقتا رو کاغذ می نویسمشون تا یادم نره ولی...افسوس...
افسوس که همیشه فراموش می کنم که غرق گناهم...فراموش می کنم که اول از همه بگم:"شرمنده خداجون،معذرت می خوام،روم سیاه...میشه سر سال نویی یه نیم نیگا بندازی اینور...؟ میشه بازم با معرفت 
بی انتهات ، من بی معرفتو ببخشی...؟ بهم نگاه کن...ببین من هنوز همون بنده ی کوچیک و حقیر خودتم که همیشه با روسیاهی میاد پیشت وازت می خواد که ببخشیش...می دونم سرت شلوغه...می دونم ازم خیلی دلخوری ولی زبونم لال،خدایی نکرده، نیاد روزی که روتو ازم برگردونی...هرچی باشه تو هنوز همون خدای مهربون و ناز همیشگی هستی...
اصلاً می خوام امسال فقط ازت یه چیز بخوام...فقط یه چیز...
اینکه منو ببخشی... به خاطر ندونم کاریهام و به خاطر همه ی بی معرفتی هام...
امسال دیگه هیچ آرزویی نمی کنم فقط میگم:خدا،تو خدایی و من بنده ...می دونم گناهکارم...می دونم بد کردم...
ولی تو ببخش که همیشه بخشش از بزرگتراس...
خدایا هیچی نمی گم فقط هرچی که صلاحته...همین...
کمکم کن که امسال،دیگه بتونم از پیله ای که واسه خودم ساختم ، بیام بیرون...خودم باشم...یه آدم خوش قول و با اراده...
قرارمون رأس ساعت صفر...سر سفره ی هفت سین عشق...با زمزمه ی "یا مقلب القلوب"...
عید بر همتون مبارک...ایشالله همگی امسال موقع سال تحویل همدیگه رو دعا کنیم و برای هم، آرزوی خیر و سعادت...
دوستون دارم...             ملتمس دعای خیر همتون:سارا...

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26 11:19 توسط ســــارا |


اربعین حسینی رو به همه ی شیعیان و عزاداران حسینی تسلیت میگم...

خدایا:
دردهای بی شمار من،زمین گیرم کرده.خاک نشسته روی شیشه ی قلبم...دیگه نمی تونم راحت باهات حرف بزنم...این خیلی زیاده خواهیه که ازت انتظار داشته باشم تو همون خدای مهربون همیشگی باشی ولی حقیقت اینه که تو هستی ...هرچند من بنده ی همیشگی تو نباشم...
یه بار دیگه به من فرصت شروع بده...از شروع نقطه ی صفر...تا امکانشو پیدا کنم تا دوباره لذت با تو بودنو بچشم
ساعت صفر،ساعت آشتی و آرامش من...لحظه ایه که تو خداییت رو به رخ می کشی و...
آرزوهای خوب من،دوباره شروع می شه...

خدایا:
فرصت داره تموم میشه...روزها به هفته،هفته ها به ماه،ماهها به سال و سالها به عمر...پشت سر هم...
من می ترسم پشت سرمو نگاه کنم.تنها به آینده امیدوارم.
عمریه بدقولی کردم ولی می دونم برای تو جبران یه عمر بدقولی و کارهای بد من،کاری نداره...
همه چیز به دست توه.همین که به من جرأت می دی تا هرشب بیام سر قرار و ازت به خاطر همه ی بی وفاییهام معذرت بخوام،خودش خیلیه...
ساعت صفر...
ساعت ملاقات منو تو...لحظه ایه که عشق تو،تو وجودم شعله می کشه...

خدای من،خدای خود خود خود من است...
او با من سخن می گوید...هرطور که بخواهم...
او مرا می فهمد...من او را در همه چیز می بینم...
و آنوقت سر در مقابلش خم می کنم ...
دلم که گرفت صدایش می کنم...
شادی که سرشارم کرد،از ذوق جیغ می زنم...
او آرام نگاهم می کند و زبانم را می فهمد...
می فهمد که چرا من،در مقابل زیبایی یک بوته ی کوچک گل صحرایی
خم می شوم و او را سجده می کنم...
سبحان الله...چقدر زیباست او که...
همه ی این زیباییها را آفریده است...

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19 17:3 توسط ســــارا |


خدایا:

همیشه ادعا کردم که دوست دارم،ولی صادق نبودم.

از تو گفتم ولی با تو نبودم...

حرف زدم ولی عمل نکردم...

ادعاهام،حرفام،و بی صداقتی هام،همه به خاطر بندگی و کوچیکی منه...

ولی تو خدایی...

و به خاطر همین خداییت،برای هرکس کافی هستی...

چون تو خدایی وهمه ی آرزوهای خوب مال توه...

خدایا:
من ندانم که کی ام ...
من فقط می دانم که تویی...
شاه بیت غزل زندگی ام...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29 17:5 توسط ســــارا |


دیگه حرفی برای گفتن نمونده.همه چی رو به همه گفتم ولی هیچ نتیجه ای ندیدم.

چون به اون کسی که همیشه منتظر بوده نگفتم...

دیگه روی برگشتن رو هم ندارم ولی می دونم این من نیستم که می رم.این خداست که داره

هر لحظه منو به سمت خودش می کشونه ...

پس همه رو پس می زنم و به خدا می گم:خدایا خیلی وقتا فکر می کنم داری منو

از خودت دور می کنی چون غیر قابل تحملم ولی وقتی که یه بار دلم می شکنه

و می یاد پیشت،می فهمم که نه،بازم تویی و کرمت...

تو همه چیز رو می دونی و من هم این رو می دونم .اگه همه رو ازم بگیری،خودت رو

از من نگیر...یا،منو از خودت جدا نکن...تویی که بهترینی و...

همه ی آرزوهای خوب رو داری...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28 17:3 توسط ســــارا |


یه روز که چشمم و به دنیا و دنیایی ها می بندم،دلم تنگ می شه.

برای آدمای دور و برم،دلم تنگ می شه...ولی مدتهاست چشمم و به روی

بهترین دوست بستم و اصلا حواسم نیست...

انگار اصلا برای خدا دلی ندارم که بخواد تنگ بشه...

شرمنده ام...از این همه بی توجهی...

چشام و باز میکنم.نگاه می کنم.و فریاد می زنم:

خدا،فقط ازت می خوام ببخشی.همه چی رو می دونم.می دونم بد کردم.

نیومدم.دیر کردم.و شاید حالا هم نباید میومدم ولی خدا،الآنم

فکر می کنم که شاید تو اومدی و من نیومدم.

فقط به بزرگیت ببخش...تویی که بهترینی وهمه ی آرزوهای خوب مال توه...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28 16:19 توسط ســــارا |


خدایا:دیروز یکی می گفت "خدای قرار شبانه زیادی آسمونیه."میگفت:"ما باید تو رو زمینی کنیم تا قابل دسترسی باشی تا به اصطلاح،با هم تفاهم داشته باشیم.حرف هم و بفهمیم."
اون نمی دونست که من از هرچی خدای زمینیه متنفرم.زمینیا وقتی کسی بهشون محتاج می شه ،با چشم حقارت بهش نگاه می کنن اما تو هیچ وقت منو دست کم نمی گیری.
در مقابل خواسته های عجیب و غریب من،هیچ وقت نشده از چشت بیفتم...
اصلاَ مگه همینجوری چشه؟
کی میگه ما حرف هم و نمی فهمیم؟
خدای آسمونی تک و تنهای من...، آسمونی بمون...
می دونم تا چند صباحی بیشتر زندگی نخواهم کرد...

من گدای دوره گردم

اومدم دورت بگردم

یا خدا از در خونت

دست خالی برنگردم

خدایا:
با تو حرف زدن،خیلی راحت تر از حرف زدن با خیلی از بنده هاته...اما حیف که بعضی وقتا،حرفای دلم به زبون نمیاد...و یا روی کاغذ نوشته نمی شه...
شاید،خدایی ترین عضو بدنم،دلم باشه ولی وای به حال روزی که همین دل رو به کسی ببازم...
اون وقت دیگه نمی تونم تو رو پیدا کنم...دلم رو برای خودت نگه دار و خودت رو برای من...
من چیزی جز دلم ندارم...که اونم پر آرزوهای خوبه و...
همه ی آرزوهای خوب مال توه...

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/25 10:33 توسط ســــارا |


خدایا:

من بچه ای هستم که نمی تونه روی پای خودش وایسه...

دستام و تو بگیر قبل از اینکه کس دیگه ای دستام و بگیره...

چشمام و تو باز کن قبل از اینکه به حرام تو باز بشه...

و گوشم رو تو باز کن تا با ذکر و نام تو پر بشه...

از همه مهمتر دلم رو بگیر...می خوام دلم فقط مال تو باشه...

من و دریاب...قبل از اینکه کور و کر بشم...

و قبل از جدایی،من و به خودت برسون...

به خودت که همه ی آرزوهای خوب مال توه...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/25 9:35 توسط ســــارا |