تبليغاتX
قـــــــــــرار شـــــــــبانه

قـــــــــــرار شـــــــــبانه
تقدیم به گل وجودی حضرت عشق...


 

اگر سودای لیلی در سرت افتاد، مجنون شو

که هر شهری به صحرای جنون، دروازه ای دارد

"هرکس در طلب من بیاید، مرا میابد و هرکس مرا بیابد، مرا میشناسد

و هرکس مرا بشناسد، عاشق من میشود وهرکس عاشق من شود، من اورا عاشق خواهم شد

و هرکس که من عاشق او شوم، او را خواهم کشت و دیه او را خواهم داد و

دیه ی او خود من هستم."

بله...اینم آخرین پست قرار شبانه...رسیدیم به آخر خط...

راهی برای موندن نمونده...سه سال، عمر کمی نبود که بهره نبردم...

نوشتن قرار شبانه لیاقت می خواست که نداشتم...

ازم گرفیش تا قدر داشتنش رو بدونم...

ممنون به خاطر این سه سال،به خاطر فرصتایی که بهم دادیو قدرشو ندونستم...

به خاطر دوستای خوبی که باهاشون آشنا شدم...

ممنون به خاطر خودت...

دوست داشتم قشنگ تر از اینا تمومش کنم ولی گفتنیا رو قبلا گفتم...

نه حرفی واسه گفتن مونده و نه فرصتی برای موندن...

حلالم کنید...

دیگه تموم شد فرصتم...

سخته گفتنش ولــــی...

خداحافظ واسه همیشه...

 

         اینجا کسی منو نخواست        

اومدم،مــــــــــــــــیرم*دل بستم ،دل مــــــــیکنم*یادگرفتم،از یاد مــــــــــیبرم،فـــــــــراموش میکنم،

مـــیرم بـــرای هــــــــــمیشه...

 

 

... خــــــــــدا

ایندفــه

...تو بــغض منو بشکن

!!!!!!!بـــــــارون شدنش با من

 

دوستدار همیشگی تون: سارا

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29 22:36 توسط ســــارا |


 

آخرین پستای قرار شبانه است...تا آخر مرداد بیشتر در کنارتون نیستم...

دو سال و هشت ماه به همین سادگی گذشت...

دوستای خیلی خوبی پیدا کردم...روزای خوشی رو در کنار هم سپری کردیم...

ولی دیگه وقت رفتنه...

بار و بندیلو واسه آخر شهریور بسته بودم ولی تصویب شد که مرداد بسته شه...

فکر نکنم یه ماه زودتر و یا دیر تر فرقی داشته باشه...

میدونم خیلی ها ازم دلخورن که خودشون میدونن..."معذرت می خوام"

منم گاهی رنجیدم ولی در کنارش بخشیدم...

انتظار دارم متقابلا عذرم رو بپذیرید...

چون آخرین پستامه می خوام بی رو در بایستی و رو راست حرفمو بزنم:

تو این مدت بهترین دوست وبلاگی که داشتم و شاید خیلی دلخورش کردم، آقا محمد بود صاحب وبلاگ "سکوت سرد آراز" می خوام تک تک معذرت خواهی کنم:

آقا محمد به خاطر همه دلخوریایی که ازم داری منو ببخش، فراموش کن، دنیا ارزش نداره...

یکی هم که ازش یه مقدار دلخوری دارم البته داشتم ،بخشیدمش، مهدیه خانومه:

مهدیه جان من دیگه دارم میرم،نیستم که بخوای.......... .

پس دیگه بی خیال شو...

از همتون به خاطر مهربونیاتون ممنونم...

فرصت نشد جبران کنم...شرمنده...

واسه همگیتون آرزوی خوشبختی دارم...

ماه رمضون نزدیکه، ما که رفتیم، از خاطرتون و دعای خیرتون فراموشم نکنید...

یه پست دیگه در خدمتتونم ، یکی دو روز مونده به ماه رمضون...

بعدشم شرمو کم می کنم...

فقط یه خواهش :

تو این چند روز اگه حرفی هست، اگه دلخوری هست، یا هر چی دیگه لطفا کامنت بذارید که بعدا شرمنده تون نشم...

فدای همه مهربونیاتون:سارا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26 19:53 توسط ســــارا |


 

"لحظه ی صفر عاشقی، سه صلوات برای سلامتی آقا امام زمان(ع)"

 

"ای تک ستاره ی بهشت، ما دلمان را برای آمدنت نذر کرده ایم، حسرت به دلمان نگذار"

این متن انتخابی پلاکارد جشن نیمه شعبان امسالمونه واسه سر در خیابون...

سر در کوچه هم یه پلاکارد دیگه هست با این عنوان:

"مهدی جان، وقتی برای بدرقه ی عشق میروی،از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن"

امسال چهارمین ساله که با بچه های کوچه نیمه شعبان رو جشن میگیریم...

خیلی خوش میگذره...حال و هوای خاصی داره...

هر سال با کمک همدیگه چلچله میسازیم،اسپند دود میکنیمو واسه سلامتی آقا شربت و شیرینی میدیم...

تا شاید یه روزی بیاد...شاید...

 

 

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم...

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم...

خدا را شکر که در مکانی دور، جای پارک پیدا کرده ام، این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن...

خدا را شکر که سرو صدای همسایه هارا می شنوم، این یعنی میتوانم بشنوم...

خدارا شکر که هرروز باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام...

خدا را شکر که من گاهی اوقات بیمار می شوم، این یعنی به یاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14 20:10 توسط ســــارا |