تبليغاتX
قـــــــــــرار شـــــــــبانه

قـــــــــــرار شـــــــــبانه
تقدیم به گل وجودی حضرت عشق...


اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده ! آخه می دونی ؟ : "خدا" خیلی تنهاست

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30 16:18 توسط ســــارا |


خدایا آنچنان زیستنی کرده ام که همیشه در آرزوی بازگشت بوده ام...خدایا می دانم ...می دانم متاع گرانبهای زمان را به بهای ناچیز از دست دادم ... میدانم...می دانم نعمتهایت که با بزرگواری تمام در اختیارم گذاشتی به آسانی از کف دادم...میدانم... خدایا می دانم حق خداییت را به جا نیاوردم....میدانم... پاره ای از اوقات موجبات رنجش تو را فراهم آوردم...می دانم... تو خدایی و من بنده اما گاهی فراموش کرده ام...گاهی حرمت شکستم میدانم... می دانم به جای شکر همیشه زبان را به گلایه گشودم....می دانم... آنچنان بوده ام که تنها در ناکامی ها تو را یاد کرده ام...میدانم... تو را نه به خاطر خودت که به خاطر نیازم خواسته ام...می دانم... می دانم انجایی که یادت کردم نه از روی عشق که ازروی خوف بود ...می دانم... دوستم می داری...هیچ کجا تنهایم نمی گذاری...اما افسوس... می دانم عاصی ام و گناهکار ...می دانم اما این را نیز می دانم که تو ، فقط تو خدایی و بخشنده و من بنده ام و درانتظار بخشش....

ای مهربون خدای من بشنو تو این دعای من

تشنه ی استجابته دعای من ندای

 من خودم می دونم گناهام خیلی دیگه زیاد شده

نذاشته آبرو برام این دل بی حیای من

 هر چی که نعمتم دادی صرف گناهام می کنم

باعث خشم تو می شه کارای ناروای من

 وقتی تو حالت گناه منو می بینی ای خدا

 شرم و حیا نمی کنم ای وای من ای وای من

 الهی الغوث الامان ...الهی الغوث الامان

 با این همه ای مهربون حق علی و بچه هاش

 بیا و بگذر ای خدا از این همه خطای من

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19 21:29 توسط ســــارا |


یعنی دیگر از کنج غربت ترانه هایم نمی آیی؟

یعنی دلم دیگر نمی تواند تو را بسراید؟

دیگر حتی در اوهام کودکانه ی من هم نمی گنجی...

یا علی میبینی؟ دیگر دلم حتی برای عبور قدمهایت جایی ندارد...

نمی دانم دلم را چه شد که یکباره زیر و رو شد...ترانه هایم کی و کجا به پایان رسید...و شعر هایم چرا بی سر و سامان شد...نمی دانم...

نمی دانم چرا آ فتاب که غروب می کند دلم بسان کاغذ نوشته های مچاله می شود...

و تا به خودم می آیم حساب روز و ماه و سال از دستم میرود...

روزگاری بود که... اما حالا...حالا اسم تو،ذکر تو،نام تو،یاد تو ...یا علی وقتی می آید هر چه شعر و ترانه و غزل است را یکجا برمی دارم...

و من می مانم به کاغذ مچاله شده یک برگ کاغذ سفید...

آخرین پناه دلتنگی هایم:

ببین...کاغذم ، شعر هایم ، همه رفتند...دیگر چیزی ندارم...حالا فقط بی سر و سامانی من...

 

شب قدر است امشب...مست مستم ای خدا با تو

شدم تا مست دانستم که هستم ای خدا با تو

در این خلوت تو من یا من تو انصاف از تو می خواهم

تو با من مست یا من مست مستم ای خدا با تو

مخواه از من که هرگز راه عقل و عافیت پویم

که من دیوانه از روز الستم ای خدا با تو

دویدم سالها اما به دور افتادم از کویت

چو افتادم ز پا در خود نشستم ای خدا با تو

سر از خاک زمین تا برگرفتم عشق ورزیدم

ولی آزاد از هر بند وبستم ای خدا با تو

تو هر جا جلوه کردی من تو را دیدم شنیدم

به هر صورت جمالی میپرستم ای خدا با تو

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10 21:8 توسط ســــارا |


هوا را از من بگیر اما خنده هایت را نه...

وقتی که سر قرار می مانم به من لبخند می زنی و این لبخند

 از هر چه زندگیست زیباتر است خدای من زندگی را از من

بگیر اما خنده هایت را نه...


و در آن رونق مستانه ی یک صبح سپید

و به شوق نگهی از دل دیوار نسیم

هله ای از سر ناباور عشق ازلی

به شتاب گذر ثانیه از مرز سکوت

به تمنای وصال تو شوم غرق نیاز

پر عشقم،پرشور...

پر زیبایی و نور...

تو یگانه،تو تکی،تو سر آغاز حضور دل من

حک شده نام قشنگ الله

بر تمام بدنم...

تو مرا می بینی ...

مرا می شنوی...

من تو را می خواهم...

من تو را می خوانم...

همه روزه همه جا...

کاش می دیدم...

کاش می بوییدم...

عطر زیبای تو را...

کاش می پرسیدم...

کاش می گفتم هر بار...

که چرا تو...

تو مرا می خواهی...

تو مرا می بخشی...

که چرا من هر بار...

باز می خواهم عشق...

باز می خوانم مهر...

باز سر در گم و بازیچه ی دل...

رهروخبط و خطا...

باز می خواهم از تو...

از تو زیبای عزیز...

که مرا می بخشی...؟

باز می آیم...

پیش تو ای غزل تنهاییم...

تو مرا می خواهی...؟

باز می گویم از دل...

از تپش های دل بیمارم...

از صداهای سکوت سردم...

که" تا تو هستی و...

غزل هست...

دلم تنها نیست"...

با تو می گویم از عشق...

با تو می خواهم من نور...

باز هم تنهایم...

ای تو تنها کس من...

تو بیا...

دل تنهایم تنهاست...

باز هم می گویم...

"ای سراپا همه خوب...

تک و تنها به تو می اندیشم" من...

 

سارا

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/02 21:40 توسط ســــارا |