تبليغاتX
قـــــــــــرار شـــــــــبانه

قـــــــــــرار شـــــــــبانه
تقدیم به گل وجودی حضرت عشق...


همیشه دور و برم رو نگاه کردم و از خودم و دیگران پرسیدم:

سهم من از این دنیا چی بوده...؟

و خودم جواب دادم : هیچی...

ولی حتی یه لحظه همچشمام رو باز نکردم.همیشه به دنبال نشونه ها بودم ولی

هیچ وقت ندیدمشون...چون فقط ادعا کردم و نه توجه...

اما اینبار می خوام نگاهم رو عوض کنم و بگم :

خدا،اولین و بهترین نعمت،خود تویی با همه ی الطافت...

خدا،برای فهموندن نعمتهات،اونا رو ازم نگیر...فقط راه فهمیدن رو بهم نشون بده.

تو خدایی کن،منم بندگی...

اینبار هم من رو اجابت کن،با همه ی لطف و..

همه ی آرزو های خوبت...

صدام زد و نشنیدم...نگام کرد و ندیدم...خواست و نخواستم...اومد و نرفتم...راه رو نشونم داد و قدمی بر نداشتم...هر چی گفت ، کاری نکردم...

این همون خداییه که دلسوز بنده هاشه و من همون بنده ایم که همیشه در حال فراره...

فرار از خود،فرار از تنهایی و فرار از زندگی...

خدا،اینبار می خوام بگم تنهای تنهام...می خوام تنهاییام رو با تو پر کنم...می خوام خلوتام فقط با تو و برای تو باشه...

خدا،تنها تویی که می تونی در ناتوانی یاورم باشی ...

همه چیز رو از تو می خوام...

تویی که بهترینی...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21 11:24 توسط ســــارا |


هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،تو او را خراب کردی...خدایا به هر که و به هر چه دلبستم،تو دلم را شکستی...عشق هر کسی را که به دلم گرفتم،تو قرار از من گرفتی...هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،در سایه ی امیدی و به خاطر آرزویی،برای دلم امنیتی به وجود آورم،تو یکباره همه را برهم زدی...و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی...تا هیچ آرزویی در دل نپرورم وهیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی و یا به کسی امید نبندم و جز در سایه ی توکل به تو،آرامش و امنیت احساس نکنم...خدایا تو را بر همه ی این نعمت ها شکر می کنم...

آتش جهنم یک یک اعضای بدن انسان رامی سوزاند

اما هرکاری که میکند یک قسمت را نمی تواند بسوزاند

ندا میرسد

((ای آتش تلاش مکن تو نمی توانی ای قسمت را بسوزانی ))

آتش می پرسد بارالهی چرا نمی توانم ؟

ندا میرسد که

((آخراین دل بنده من است ))

آتش میگوید: حالاچرا نمیتوانم بسوزانمش ؟

باری تعالی میفرماید

((آخر این جایگاه من است))

 

حال یک سوال :

آیا خداوند خود را کوچک میکند تا در دل بنده جا بگیرد

یا دل را آنقدر بزرگ می آفریند تا خود توی آن جا بگیرد ؟

قطعا" دل را آنقدر بزرگ می آفریند تا خود توی آن جا بگیرد .

ای عزیز دل ببین تو چقدر بزرگی که دل در تو جای گرفته است .

یک سوال :

آیا تو به این بزگی سزاوار است که

جز بندگی خالصانه خداوندرحمن کار دیگری انجام دهی؟

اگر غیر ازاین کنی قطعا" از زیان کارانی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10 11:7 توسط ســــارا |


خدایا بازم ازتو می نویسم روی نامه های خیسم

میریزه اشکای دونم از رو گونه های خیسم

داستانهای زیبا

دلم تنگه...یادم نیست آخرین بار کی بهش سر زدم...این همه غفلت بعید هم نبود...

آدمی که از خدا فاصله بگیره،کم کم از خودشم بی خبر میشه...

اگه تو این شلوغی ها یه فرصتی پیدا کردم که به خودم هم یه سرکی بکشم،به خاطر یه خلأه...

یه بن بست...اینکه هیچی راضیم نمی کنه...هر چی با خودم کلنجار میرم نمی شه...

برعکس تمام حکم های دنیا،من، تو دلم یه رگه هایی از عقل می بینم...

دیگه با دنیا و دنیایی ها آروم نمی گیرم...

تو سکوت یه جای دنج،گوش و دلم رو می سپارم به یک ندا...

این ندا می رسد از رفتن سیلاب به گوش...

که در این خشک نمانید که دریایی هست...تمام.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02 11:10 توسط ســــارا |