تبليغاتX
قـــــــــــرار شـــــــــبانه

قـــــــــــرار شـــــــــبانه
تقدیم به گل وجودی حضرت عشق...


یکسال گذشت...از روزی که وبلاگ قرار شبانه ساخته شد تا امروز که به یکسالگی رسید...

آره امروز تولد قرار شبانه است....

قرار شبانه روز تولدش برای شما قرارشبانه ای ها یه سورپرایز داره و یه دعوت...

و اما سورپرایز قرار شبانه:

اگه اهل رادیو و برنامه های رادیویی هستید،موج اف ام،شبکه ی رادیویی جوان،هر شب به جز پنج شنبه ها و جمعه ها،برنامه ای رو تحت عنوان قرار شبانه پخش می کنه از ساعت 8:30 تا 9:30 که این وبلاگ،تاثیری است از این برنامه ی پر مخاطب رادیویی...

پیشنهاد می کنم حتماً گوش بدید...چون بی نظـــــــــــــــیره....

همین جا از همه ی سازندگان این برنامه تشکر می کنم چون حس می کنم دین بزرگی نسبت به اونها دارم که هنوز ادا نشده...آدرس وبلاگشون هم هست:

www.gharar.parazit.ir

و اما دعوت قرار شبانه:

قرار شبانه ضمن تشکر و قدردانی از همراهی شما دوستان عزیز در طی این یکسال،از شما می خواد که به مناسبت تولد قرار شبانه یه پیام کوتاه به خدا بنویسید...یه دلنوشته...یا هر چیزی که بشه نسبتش داد به حضرت عشق...

در ضمن قرار شبانه پیامهای کوتاهتون رو تو وبلاگ ثبت می کنه...

شاد باشید همیشه و در پناه خدای ناز

مدیریت وبلاگ:سارا

دیگه نه بهت سلام می کنم و نه جوابی برای سلامت دارم...

دیگه می خوام فکر حضور تو رو از ذهنم خط بزنم...

دیگه حرفی برای چند لحظه با تو گفتگو کردن ندارم...

دیگه رو به تو سجده نمی کنم...دیگه تو رو نمی پرستم...

می خوام اولین و آخرین بت سنگی وجودم رو بشکنم...

خدا،این دست ابراهیمی،بدون تو،توان شکستن نداره...

خدا،اهالی دنیا دور و برم رو پر کردن...

سکوتی می خوام تا در اون،بدون ترس از دیگران،عزمم رو برای پرستش تو جزم کنم...

تویی که بهترینی و همه ی آرزوهای خوب مال توه...

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/22 12:39 توسط ســــارا |


هر لحظه باید بگم شاید این آخرین جمله ها و آخرین کلمه هام باشه ...و ای کاش که اینطور باشه،یعنی حرفایی که با خدا می گم،آخرین حرفهای زندگیم باشه

ولی می ترسم...می ترسم که یه زمانی لحظه ی دیدارم فرا برسه که فقط به دنیا چسبیدم و دارم از دنیا می گم...

می ترسم اون لحظه ای به سراغم بیان که هیچ رغبتی به جدا شدن و بر گشتن ندارم.

این رو هم باید از خدا خواست:این که همه ی زندگیم خدایی باشه...نعمت با خدا بودن رو بهم بده...

بازم می ترسم و با ترس و امید می گم:

خدا،می خوام خودم،زندگیم و همه چیزم با تو و برای تو باشه و این ...

بهترین آرزوی منه...

 

 

سکوت سرد...

سکوت می کنم تا کسی صدای دلم رو نشنوه...

لباس سپید می پوشم تا کدورت های روحم دیده نشه...

می خندم شاید که کسی سیرتم رو نبینه...

خدا،ای قدمها خسته شده...این دستها دیگه توان نداره...

این نگاهها تا کی برای دیدن تو به در خیره بشه...

من با تمام وجود اعتراف می کنم که بنده ای ناتوانم،

عبدی فقیرم و شایستگی عبادت تو رو ندارم...

من...ادعایی ندارم پیش تویی که خوبی و...

همه ی آرزوهای خوب مال توه...

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/09 11:55 توسط ســــارا |