تبليغاتX
قـــــــــــرار شـــــــــبانه

قـــــــــــرار شـــــــــبانه
تقدیم به گل وجودی حضرت عشق...


فقط چند لحظه...لطفاًً سکوت...فکرها آماده،قلب ها مطمئن...می خوام براتون از مرگ بگم...

                      مرگ...الموت...DAETH

برای عید دیدنی رفته بودم خونه ی مادر بزرگم...خیلی شکسته شده بود...هفتاد بهارو پشت سر گذاشته...برای

چند ساعتی رفتم تو فکر...با خودم می گفتم:هیشکی از اول پیر به دنیا نمیاد که...مامان بزرگم هم یه روزی مث

من 20 ساله بوده،یه جوون تر و تازه و با اتیکت...

ولی الآن چی؟دیگه حتی بچه هاشم نمی شناسه...به سختی راه می ره ...منم اگه عمری باقی بمونه یه روزی

پیر می شم...مث مامان بزرگم...اگرم عمری باقی نباشه مث همه ی عزیزایی که از دست دادم...

روبروم کنار تاغچه ی قدیمی مادربزرگم،عکس دایی علی م نظرم رو جلب کرد...به چهره اش نمیاد تو عکس که

بیشتر از 18،19 سال داشته باشه...تقریباًهم سن و سال من...

ولی الآن کجاست؟خدا می دونه...اون موقعی که هم سن من بود رفت پیش خدا...عمرش بیشتر از این به دنیا

نبود...دختر عموم فاطمه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...بعضی وقتا میاد تو خوابم ، با هم کلی حرف می زنیم

ولی امسال عید،دومین سالیه که دیگه پیش ما نیست...سال 84 بود که اونم تو سن 20 سالگی در کمال ناباوری

هممون رفت...رفت که به خاطره ها بپیونده...

و... حالا هم زندایی زهرا...که همین چند روز پیش چهلمش بود...

همه دارن یکی یکی می رن...کاروان خیلی وقته حرکت کرده...ما موندیم و این دنیا...محکم چسبیدیم بهش...

انگار هیچ وقت نوبت به ما نمی رسه...صدات که کردن دیگه باید بری...برگشتی تو کار نیست...

خوبه گاهی وقتا به رفتن فکر کنیم...به اینکه ممکنه فردا نباشیم...

به اینکه یه روزی اون بالا بالاها وقتی کاروان با همه ی همسفرا رسید به مقصد،با روسیاهی،سرمونو مقابل خدا

خم نکنیم بگیم شرمنده...دیگه اونموقع روسیاهی و توبه هیچ اثری نداره...

ولی هنوز فرصت هست...فرصت اینکه بگیم:خدا،شرمنده،ببخش...

ای مردم سفارش من به شما این است که مرگ را از یاد نبرید و کمتر از آن غفلت ورزید.

چگونه غفلت می کنید از چیزی که هرگز از شما غفلت نمی کند؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر همه روزه مرده ها را نمی بینید که بر خلاف میلشان،به سوی گورهاشان می برند ودر

حفره های تنگ و تاریک فرود می آورند؟؟؟

گویی هرگز در دنیا نزیسته و در آبادیش نکوشیده اند و یا گوییهمیشه ساکن خانه ی آخرت بوده اند.

از سرایی که در آن به سر می بردند می روند و اسیر توده های خاک که از آن وحشت داشتند می شوند...

سرگرم دنیایی بودند که از آن دست کشیدند و آخرتی را که به سوی آن کوچ کردند،تباه ساختند...

دیگر نمی توانند از بدیهایی که کرده اند ، برگردند و نه یارای این را دارند که به خوبی هایی که از دستشان بر می آید،

بیفزایند...به دنیا مهر ورزیدند آما دنیا فریبشان داد...

به آن اعتماد کردند و او بر زمینشان زد (و تباهشان ساخت.)نهج البلاغه،خطبه ی ۲۳۰

آدمایی بودن تو این دنیا که چون لیاقتشون،این زمین خاکی نبود،پر کشیدن و رفتن پیش خدا...

اونا مث ما آدم نبودن اونا فرشته هایی بودن رو زمین که فقط بال نداشتن...

از مرگ نترسیدن...و با روی باز ازش استقبال کردن...و

رسیدن به اونجایی که باید می رسیدن...

اینم یه مدلشه...یه مدل از مرگ که هر کسی لیاقتش رو نداره...

این شعر تقدیم به همه ی شهدای اسلام...

دنیا رو با همه ی خوب و بدش

با همه زندونیای ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن

رفتن و سری توی سرا شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود

دنیا که جای پرنده ها نبود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشگر آرزو به صف

تو بهشت آرزو گم نشدن

آدم حسرت گندم نشدن

وقتی موندن تو غبار زندگی

پر کشیدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود

زندگی بازی بچه گونه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا

با سکوتشون رسیدن به خدا

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/31 14:20 توسط ســــارا |


 

نگفتم به جز با خدایی که هست

وزین درد بی انتهایی که هست

من و کوله بار خلوصی که نیست

شب و اشک و دست دعایی که هست

به دنبال خود می کشاند مرا

در این کوچه ها ردپایی که هست

برایم در این بی کسی ها تویی

صمیمی ترین آشنایی که هست

خجل می کند ماه و خورشید را

تو را دست بی ادعایی که هست

سپیده ی زندگی

بین منو ادامه ی زندگی...

یه پنجره ست یه فرصته یه راهه...

اونور پنجره پر از سپیده ست...

این طرفش فقط شب سیاهه...

چراغ کور سر نوشتمون نیست...

ستاره ای که سرد و بی فروغه...

جلا بدیم به آینه ی چشامون...

نگیم که زندگی همش دروغه...

آدم وقتی دلش پر از امیده...

بهارشو دست خزون نمی ده...

آهای شماها که به من شبیهید...

بیاید با هم صداکنیم خدا رو...

دلم گرفته از شبای تاریک...

بیاین صدا کنیم ستاره ها رو...

دلی که مثل چشمه صاف و پاکه...

حتی یه لحظه از خدا جدا نیست...

به هیچ و پوچ دنیا دل نبندید...

دلی که جای هیشکی جز خدا نیست...

 

 

وقتی دلم از دست روزگار می گیره،وقتی دنیا با همه ی قشنگی هاش بهم پشت می کنه،وقتی دستم از همه ی اون چیزایی که می خوام کوتاهه...با خودم میگم:خدا،عیبی نداره اگه دنیا مال من نیست...اشکالی نداره اگه به اون چیزایی که می خوام،نمی رسم...
اصلاً شکایتی از تلاشهای بی فایده ام ندارم فقط تنها نگرانیم اینه که نکنه یه روزی برسه که من یادم بره که خدایی دارم...فراموش کنم که تنها تکیه گاه من خداست و اونقدر توی روزمرگی های زندگی غرق بشم که فقط به خودم فکر کنم و بس...
خدایا:هر کاری که صلاح می دونی بکن...هرطور که می خوای منو امتحان کن ولی...
دوست داشتن خودتو ازم نگیر...تویی که بهترینی و همه ی آرزوهای خوب مال توه...

ای کاش زمانی که شاخه های مجنون

 در برابر آسمان، عشق را می ستایند

ما نیز...

پیشانی سپاس بر خاک بساییم.

خدایا:

نمی دانم چگونه تمنایم را از تو طلب کنم. منی که غیر از خطا چیزی ندارم
و می دانم که روزی با کوله باری از غفلت پیشت خواهم آمد...

با چهره ای آغشته به شرم در فکرم، که وقتی در اعماق آسمان از من خواهی
پرسید که چه کردی ، چگونه لبانم را باز کنم و راز گستاخی ام را

برایت توصیف کنم...
ای دوست تو بگو جز پشیمانی چه کاری از من ساخته است...؟

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/05 12:30 توسط ســــارا |