تبليغاتX
قـــــــــــرار شـــــــــبانه

قـــــــــــرار شـــــــــبانه
تقدیم به گل وجودی حضرت عشق...


 

سلام:
این آخرین آپم در سال هشتاد و پنجه...به خاطر همین خواستم آخرین آپم رو اختصاص بدم به دوستای گلی که
واسم کامنت گذاشتن یا حالا نذاشتن...کسایی که یه جورایی تو این چند ماه،همراه و همدلم تو کشور اینترنت
و جزیره ی وبلاگ بودن...
اول از همه می رم سراغ دختر عموی گلم،
مریم،که خودش می دونه چقدر دوسش دارم...به قول خودش ، یکی
دوسش دارم...چون همه ی چیزای خوب تو دنیا،یکی بیشتر نیس...خدا،یکیه...آسمون یکیه...زمین یکیه...ماه یکیه
خورشید یکیه و
مریم هم یکیه...مریم جووووونم،یه آسمون ستاره،یه سبد گل با همه ی آرزوهای خوب،تقدیم به تو
که همرازم تو زندگی هستی...سال نوت مبارک عزیزم...
بعد از مریم،ضرورتاً می رم سراغ
پسری از جنس باران که همیشه عطر خوش بارون تو وبلاگش جاریه...محمد عزیز،
که یکی از آرزوهای خوبمون یه جورایی با هم مشترکه و اون قبولی تو دانشگاهه...یه آسمون ابر،یه بغل بارون،
همراه با نوای دلنشین گیتار+همه ی آرزوهای خوب،تقدیم به
محمد عزیز...ایشالله کنکور قبول شی محمد...
نفر بعدی هم
هم نفسه...با اینکه دیگه به قول خودش آپ نمی کنه و من هم از این موضوع ناراحتم،ولی براش
آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم بتونه به قولایی که به خودش داده عمل کنه...
هم نفس عزیز،اسمتو نمی دونم،
حتی نمی دونم کی هستی ولی از اینکه باهات آشنا شدم،خوشحالم...طرز فکرت و متنای وبلاگتو خیلی دوس
دارم...همگام با سال تحویل،یه عالمه اکسیژن ناب،یه دل دریایی و یه اراده ی آهنین واست آرزومندم+همه ی
آرزوهای خوب...
و...........
پسر مشرقی ،محبوب همه ی وبلاگ نویسان...دیگه فکر کنم شهره شدی تو وبلاگ نویسی،آخه هر
وبلاگی رو که باز می کنم،حتماً با اسم
پسر مشرقی روبرو میشم...خوشحالم که با یه هنرمند وبلاگ نویس
پرطرفدار،آشنا شدم...برات نمی دونم چی آرزو کنم...شادکامی،سعادت،خوشبختی+تموم آرزوهای خوب،شاید
بهترین آرزو برای یه پسر خوب باشه...
و نفر بعدی آقا
ماهان گل...با اون شعرای عاشقانه ی قشنگ...البته کامنتاشم حرف ندارن،مثل خودش...
ماهان جان،ببخش که پنجمین نفر نوشتمت...همینجوری شد دیگه...اول وآخر نداره که...سال بعد اول
می نویسمت البته اگه زنده موندم...برای تو هم یه عالمه کامنت،همراه با یک دسته گل احساس+همه ی
آرزوهای خوب رو آرزومندم...اگه چیز دیگه ای هم خواستی بگو تا واست آرزو کنم...
می رسیم به
نوید...یه عاشق خوش شانس...خودش می گه ،بدشانس ولی باور نکنید شوخی می کنه...
نوید جان بهت پیشنهاد می کنم اسم وبلاگتو تغییر بدی به عاشق خوش شانس آخه اسمش همچین خوش یمن نیس البته میل خودته فقط یه پیشنهاد بود...یه آسمون شانس،یه سبد عشق+همه ی آرزوهای خوب تقدیم به تو
و آقای دکتر خودمون به قول خودش گل پسر...تنها دکتر وبلاگ نویسی که من تا حالا دیدم...البته حق داره...
وقتی اینترنت مجانی داشته باشی،به وبلاگ نویسی هم رو میاری...آخه از دست دادنش حیفه...
آقای دکتر محمد اسماعیل ،وبلاگتو خوندم،خیلی قشنگ بود،مخصوصاً خاطره هاش خیلی جالب بودن...برات یه
جسد تازه برا تشریح،یه خوابگاه بی سوسک،گرفتن مدرک پزشکی+همه ی آرزوهای خوب رو آرزومندم...
ببخشید نشد همه رو یکی یکی توضیح بدم آخه می ترسم آپم طولانی شه کسی نخوندش...اسم بقیه ی دوستای گلم رو که چند ماهی هم بیشتر از آشناییمون نمی گذره رو می نویسم و یکجا واسه همشون آرزو
میکنم:آقا وحید گل،یاس13 و نانا که نمی دونم اسمای قشنگشون چیه،وبلاگ منتظران ظهور که خیلی لطف
داشتن به وبلاگ من،وبلاگ رزمی کاران،سارا خانوم گل که هم اسم خودمه،آقا حسام با اون وبلاگ بسیار زیبا و
پر محتواش،رها جون که من شخصاً شعراشو خیلی دوس دارم و امیدوارم به شعر گفتن ادامه بده،آرش 19 ساله
که وبلاگشو که ببینی محاله یاد مرگ و کشت و کشتار نیفتی...البته بگم خیلی قشنگه هااااااااا،آقا حمید با
وبلاگ پریشان دل،آقای مسعود شرفی اهل آبادان با اون کامنتای خوب و وبلاگ خوبترش،مرسده جووووون،نیلوفر،
لادن جوووووون که هم نام دوستمه،کیوان،وبلاگ اشک باران که متاسفانه اسمشو نمی دونم،آقا احسان،آقا شاهین،آقای ارحامی،نازنین یار،همراز،آقا سید،آقا مهرداد که همیشه با انتخاب بهترین وبلاگا اونا رو به ما معرفی
می کنه،و آقا مهدی که با شرمندگی هنوز وقت نکردم که آرشیو مطالبشو بخونم...ولی همین جا قول میدم
که برم بخونم همشو...
یه سبد گل،یه آسمون ستاره،یه بغل عشق و همه ی آرزوهای خوب،پیشکش به همه ی شما دوستای گلم...
همتون رو یکی دوس دارم...سارا

دقیقاً 6 روز تا سال تحویل باقی مونده...خیلی خسته ام ...هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی...
هنوز از قالبم نیومدم بیرون...یادش بخیر،سال قبل،موقع سال تحویل چه قولایی به خودم دادم...فکر میکردم آدم می شم...ولی نشد که نشد...هنوز همون آدم همیشگی و قدیمی هستم...دریغ از یه کوچولو پیشرفت...همیشه موقع سال تحویل آرزوهام میان سر زبونم...کوچیک و بزرگ و مدام مواظبمکه هیچکدوم رو از قلم نندازم حتّی بعضی وقتا رو کاغذ می نویسمشون تا یادم نره ولی...افسوس...
افسوس که همیشه فراموش می کنم که غرق گناهم...فراموش می کنم که اول از همه بگم:"شرمنده خداجون،معذرت می خوام،روم سیاه...میشه سر سال نویی یه نیم نیگا بندازی اینور...؟ میشه بازم با معرفت 
بی انتهات ، من بی معرفتو ببخشی...؟ بهم نگاه کن...ببین من هنوز همون بنده ی کوچیک و حقیر خودتم که همیشه با روسیاهی میاد پیشت وازت می خواد که ببخشیش...می دونم سرت شلوغه...می دونم ازم خیلی دلخوری ولی زبونم لال،خدایی نکرده، نیاد روزی که روتو ازم برگردونی...هرچی باشه تو هنوز همون خدای مهربون و ناز همیشگی هستی...
اصلاً می خوام امسال فقط ازت یه چیز بخوام...فقط یه چیز...
اینکه منو ببخشی... به خاطر ندونم کاریهام و به خاطر همه ی بی معرفتی هام...
امسال دیگه هیچ آرزویی نمی کنم فقط میگم:خدا،تو خدایی و من بنده ...می دونم گناهکارم...می دونم بد کردم...
ولی تو ببخش که همیشه بخشش از بزرگتراس...
خدایا هیچی نمی گم فقط هرچی که صلاحته...همین...
کمکم کن که امسال،دیگه بتونم از پیله ای که واسه خودم ساختم ، بیام بیرون...خودم باشم...یه آدم خوش قول و با اراده...
قرارمون رأس ساعت صفر...سر سفره ی هفت سین عشق...با زمزمه ی "یا مقلب القلوب"...
عید بر همتون مبارک...ایشالله همگی امسال موقع سال تحویل همدیگه رو دعا کنیم و برای هم، آرزوی خیر و سعادت...
دوستون دارم...             ملتمس دعای خیر همتون:سارا...

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26 11:19 توسط ســــارا |


اربعین حسینی رو به همه ی شیعیان و عزاداران حسینی تسلیت میگم...

خدایا:
دردهای بی شمار من،زمین گیرم کرده.خاک نشسته روی شیشه ی قلبم...دیگه نمی تونم راحت باهات حرف بزنم...این خیلی زیاده خواهیه که ازت انتظار داشته باشم تو همون خدای مهربون همیشگی باشی ولی حقیقت اینه که تو هستی ...هرچند من بنده ی همیشگی تو نباشم...
یه بار دیگه به من فرصت شروع بده...از شروع نقطه ی صفر...تا امکانشو پیدا کنم تا دوباره لذت با تو بودنو بچشم
ساعت صفر،ساعت آشتی و آرامش من...لحظه ایه که تو خداییت رو به رخ می کشی و...
آرزوهای خوب من،دوباره شروع می شه...

خدایا:
فرصت داره تموم میشه...روزها به هفته،هفته ها به ماه،ماهها به سال و سالها به عمر...پشت سر هم...
من می ترسم پشت سرمو نگاه کنم.تنها به آینده امیدوارم.
عمریه بدقولی کردم ولی می دونم برای تو جبران یه عمر بدقولی و کارهای بد من،کاری نداره...
همه چیز به دست توه.همین که به من جرأت می دی تا هرشب بیام سر قرار و ازت به خاطر همه ی بی وفاییهام معذرت بخوام،خودش خیلیه...
ساعت صفر...
ساعت ملاقات منو تو...لحظه ایه که عشق تو،تو وجودم شعله می کشه...

خدای من،خدای خود خود خود من است...
او با من سخن می گوید...هرطور که بخواهم...
او مرا می فهمد...من او را در همه چیز می بینم...
و آنوقت سر در مقابلش خم می کنم ...
دلم که گرفت صدایش می کنم...
شادی که سرشارم کرد،از ذوق جیغ می زنم...
او آرام نگاهم می کند و زبانم را می فهمد...
می فهمد که چرا من،در مقابل زیبایی یک بوته ی کوچک گل صحرایی
خم می شوم و او را سجده می کنم...
سبحان الله...چقدر زیباست او که...
همه ی این زیباییها را آفریده است...

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19 17:3 توسط ســــارا |